#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_294
وارد آشپزخونه شدم و درو پشت سرم محکم کردم تا یه وقت احیانا صدا مون به گوش مسعود و سورن نرسه.جلو رفتم ، روی صندلی نشستم و گفتم : سلام...می دونین، فکر نمی کردم...
سریع حرفمو قطع کرد و گفت : می دونم وقت خوبی نیست اما مجبور بودم.فکر نمی کنم دوستات تا چند روز تنهات بذارن.
- نه...اشکالی نداره.فقط می خواستم بگم انتظارشو نداشتم.
نمی دونم چرا هنوز حرف نزده خجالت می کشیدم! اصلا دست خودم نبود... .چند ثانیه سکوت برقرار شد تا اینکه پرسید : حالت چطوره؟
- ممنون، بد نیستم.
خندید و گفت : نه ، به غیر از اون.
- به غیر از اون یه کم هم پام درد می کنه...بعضی وقت ها هم پهلوم.
یهو یاد هاموس افتادم و گفتم : هاموس کجاست؟
- همین اطرافه.
- یعنی الان اینجاست؟!
- آره، داره به حرف هامون گوش میده.
چند لحظه فکر کردم و پرسیدم : دلیل خاصی داره که خودشو نشون نمیده؟
- تقریبا.گفتم اول ما دو تا با هم حرف بزنیم.
romangram.com | @romangram_com