#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_293

- اتفاقا دلیل خیلی خوبیه.چون من با تمام وجود دارم حس می کنم شما از دستم خسته شدید.خودم هم همین حس رو نسبت به خودم دارم...هر اتفاقی هم که افتاده صرفا به خاطر ندونم کاری های خودم بوده.

مسعود سریع گفت : نه این درست نیست.

- چرا درسته! لازم نیست انکار کنی.می دونی جدیدا همش دارم به چی فکر می کنم؟ اینکه یه روز بند و بساطمو جمع کنم و بی خبر بذارم برم یه شهر دیگه.مثه کاری که داروین کرد...حداقل اینجوری شما می تونید به زندگی تون برسید.

مسعود – تو نمی تونی این کارو بکنی!

- راستشو بخوای می تونم!

مسعود با ناراحتی گفت : نه، تو نمی تونی این کارو با "من" بکنی...کسی منو مجبور نکرده هوای تو رو داشته باشم.اگه کاری هم برات کردم از روی ترحم و اجبار نبوده.من هیچ وقت الکی واسه کسی کاری نکردم و نمی کنم.اگه دارم با سورن دوستی می کنم فقط به خاطر اینه که دوست توئه، اگه می بینی با کس دیگه ای غیر از تو صمیمی نیستم به خاطر اینه که نمی تونم رو کس دیگه ای حساب کنم!

تا اومدم جواب بدم لحنش سریع تغییر کرد و با عصبانیت گفت : خفه شو! تو فکر می کنی تنها کسی هستی که اینجا داره دهنش سرویس میشه؟ این چند وقت بهت سخت گذشته، قبول ولی اگه بخوای از این به بعدش رو ع*و*ض*ی بازی دربیاری و چه می دونم،جمع کنی بری یه شهر دیگه چشمامو به روی همه چیز می بندم و می کشمت!

تا اینو گفت از آشپزخونه بیرون رفت و درو هم پشت سرش کوبید.

همین که رفت انگار از شوک بیرون اومدم و یه نفس عمیق کشیدم.فکر نمی کردم یهو انقدر عصبانی بشه!

ساعت نزدیک دو نیمه شب بود و من همچنان بیدار بودم.مسعود و سورن خیلی وقت بود که خوابیده بودن.باید می ذاشتم سورن بره داروهامو برام بگیره چون هر چند دقیقه یه بار درد پام کلافه م می کرد و نمی ذاشت بخوابم.

بعد از جر و بحثی که غروب با مسعود داشتیم سعی کردم بیشتر تو گفتگوهاشون شرکت کنم که خدایی نکرده یه وقت حساسیت مسعود اود نکنه و پدرمو دربیاره! اساسا در برابر یه سری رفتارها از جمله کم محلی و قهر به طرز بدی واکنش نشون میده... هر چند من باهاشون قهر نبودم، فقط حوصله ی حرف زدن نداشتم.

همینطور که چشم هامو بسته بودم تا خوابم ببره یه صدای ضعیف از آشپزخونه شنیدم. صدا مثل به هم خوردن دو تا لیوان شیشه ای بود.اونقدری طول نکشید که بخوام بهش توجه کنم.بعضی وقت ها پیش میومد همچین صداهایی از آشپزخونه بشنوم.بی خیال صدا شدم و سعی کردم بخوابم.هنوز چند ثانیه از اون صدا نگذشته بود که صدای شکستن شیشه ای از آشپزخونه به گوش رسید.صدا جوری نبود که مسعود و سورن رو بیدار کنه اما من به وضوح شنیدمش.

دیگه نمی تونستم نشنیده بگیرمش.با زحمت از جام بلند شدم، عصاهام رو برداشتم و راهی آشپزخونه شدم.به خودم قول دادم اگه جنی دیدم فورا داد و بیداد راه بندازم تا بچه ها بیدار شن.حال و حوصله ی نبرد تن به تن نداشتم!

در آشپزخونه رو باز کردم و قبل از اینکه وارد بشم کلید چراغ رو زدم.به محض روشن شدن فضای آشپزخونه مادر هاموس رو دیدم.اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم! تا چند لحظه نمی دونستم چی باید بگم تا اینکه خودش پیش دستی کرد و گفت :" سلام."

romangram.com | @romangram_com