#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_292


مسعود – که این طور.یه لحظه فکر کردم حوصله ی ما رو نداشتی!

- نه.

مسعود رو به روی به دیوار تیکه زد و گفت : نکنه از خبر عروسی اون دو تا میمون ناراحت شدی؟

- نه اصلا.

مسعود – پس دلیل این ناراحتی چیه؟ اگه مشکلی هست به من بگو!

- من ناراحت نیستم.

مسعود – نمی خوای بگی این چند روزی که نبودی چجوری گذشت؟

- مگه فرقی هم می کنه؟

مسعود – چطور فرق نمی کنه؟! باور کن تا وقتی که در موردش حرف نزنی حالت بهتر نمیشه.

- منظورم اینه هر چی که بوده تموم شده رفته.حرف زدن هم در موردش چیزی رو عوض نمی کنه.

مسعود با حالتی مشکوک پرسید : بهراد، نکنه زَهری چیزی بهت دادن؟ سنگ شدی! تا چند وقت پیش فقط ظاهرت بی اهمیت بود اما الان کلا از تنظیمات کارخانه خارج شدی! چی کارت کردن که یهو انقدر نسبت به همه چیز بی اهمیت شدی؟!

- من نسبت به همه چیز بی اهمیت نیستم.اتفاقا یکی از چیزهایی که جدیدا خیلی برام مهم شده اینه که کمتر اطرافیانمو اذیت کنم و بذارم به زندگی شون برسن.

مسعود – تا جایی که من می دونم تو عمدا کاری نکردی که بخوای ما رو اذیت کنی...البته اگه منظورت اینه! فقط یه کم بدشانسی اوردی.درسته ما هم اعصاب مون خرد شد ولی دلیل نمیشه به خاطرش عذاب وجدان بگیری!


romangram.com | @romangram_com