#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_291

سورن – مراسم شون کِی ئه؟

مسعود – پس فردا.بهراد، تو هم دعوتی.

تو اون شرایط بی معنی ترین چیز برام خبر عروسی اون دو تا بود...

- اوهوم.

سورن بهم گفت : نگرفتی چی شد؟ عشق سابقت جدی جدی داره عروسی می کنه.

- چرا گرفتم.فقط اهمیتی نمیدم... . و اینکه ترجیح میدم تا وقتی که رو به راه نشدم جلوی فامیل آفتابی نشم.

خیلی زود مسعود و سورن گرم صحبت شدن.من ساکت بودم و فقط به حرفاشون گوش می کردم.بعضی وقت ها هم به قدری فکرم مشغول میشد که صداشون رو نمی شنیدم.حین حرف زدنشون چند بار هم از من سوال پرسیدن و تایید منو خواستن ولی من اصلا حواسم به حرف هاشون نبود.حس می کردم یه جورایی رفتارشون تغییر کرده اما در کل خوشحال بودم وقتی می دیدم ناراحت یا عصبانی نیستن.

بعدِ چند دقیقه که دیدم حواسشون به من نیست بلند شدم رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی براشون ببرم.راه رفتن با عصا یه کم برام سخت بود ولی در هر حال بهتر از این بود که یه جا بشینم.کتری رو گذاشتم روی اجاق تا آبش جوش بیاد و روی صندلی نشستم.خیلی دلم می خواست مثه همیشه رو زمین بشینم ولی با اون وضعیت برام سخت بود.

به این فکر می کردم که شاید اتفاقی که برام افتاد زیاد هم بد نبوده باشه.شاید باعث بشه سورن و مسعود که تا اون موقع همیشه گیر کارهای من بودن بتونن به زندگی شون برسن.البته نمیشد گفت که مثلا به خاطر من ازدواج نکردن! ولی خب برای من وقت زیادی صرف کرده بودن.

خیلی احساس خستگی می کردم.با این حال فکرم مشغول بود و مطمئن بودم اگه بخوام هم خوابم نمیره.گذشته از اون گردنم هم درد می کرد.سرم رو روی میز گذاشتم و سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم.

صدای تق تق در باعث شد سرمو از روی میز بردارم.مسعود بود که به در ضربه میزد.اومد توی آشپزخونه و گفت : چی شد، چرا یهو رفتی؟

- دیدم شما سرگرم اید گفتم بیام براتون یه چایی درست کنم.

مسعود – کی چایی خواست؟

یه لحظه موندم چی جواب بدم! گفتم : خب...اول از همه خودم.

romangram.com | @romangram_com