#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_290


- نمی خواد داداشتو به خاطر من بپیچونی، پاشو برو.

سورن – کارش زیادم مهم نیست.فردا میرم.

اینو گفت شروع کرد به ور رفتن با موبایلش.حتما داشت به سامان اس ام اس می داد.

واقعا حس بدی داشتم وقتی می دیدم سورن و مسعود به خاطر من نمی تونن به زندگی شون برسن! مطمئنم خودشون هم از این وضعیت به شدت ناراضی ان.منم اگه جای اونا بودم آرزو می کردم موجودی مثل خودم وقتی گم شد دیگه پیدا نشه!

همین لحظه بود که شنیدیم یه نفر کلید انداخت و در حیاط رو باز کرد.طولی نکشید که مسعود وارد پذیرایی شد و تا منو دید گفت : تو چجوری اومدی خونه؟!

برخلاف چیزی که فکر می کردم این بار عصبانی نبود.

- سلام.با داروین اومدم.

سورن – گفتم نباید بذاریم اون دیوونه پیشش بمونه، گوش نکردی.

مسعود نشست و گفت : من خیلی خوابم میومد، تو هم که داغون بودی.اون دیوونه تنها کسی بود که داشتیم.

زیر لب گفتم : بیچاره داروین...

مسعود – البته از حق نگذریم زیاد هم دیوونه نیست.من می خواستم به بابا و مامانت بگم چه اتفاقی افتاده ولی داروین نذاشت.

- خوشحالم که متقاعدتون کرده!

مسعود – آره منم خوشحالم که بهشون نگفتم.چون احتمالا اینجوری گند زده میشد به عروسی علیرضا و نسترن.


romangram.com | @romangram_com