#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_289
سورن – کی، مسعود؟ خوبه.
خندید و گفت : شبیه پاندا شده.
چند ثانیه فکر کردم و گفتم : از چه نظر؟
سورن نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : میگم حالت خوب نیست میگی نه!... دور چشماش کبود شدن!
- آهان...از اون نظر.
سورن – تو این چند روز کم خوابی پدرمونو دراورد.خب...حالا که قرار نیست من برم داروهاتو بگیرم و تو هم بخوابی، نمی خوای تعریف کنی این چند روزی که نبودی چی شد؟
با بی حوصلگی به مبل تکیه زدم...
- گفتم که، بیشترشو خواب بودم...اون چند دقیقه ای هم که یادم میاد حاضرم انقدر کتک بخورم تا فراموشش کنم.وقتی یاد اون لحظه که پام شکست میفتم عصبی میشم!
سورن – باشه، پس حرفشو نمی زنیم... .
یهو موبایل سورن زنگ خورد.نگاهی به صفحه ش انداخت و گفت : آخ آخ...یادم رفت!
- چی شده؟
سورن – هیچی، یه ساعت پیش باید می رفتم پیش سامان...اصلا یادم نبود.
- خب پاشو الان برو!
سورن – نه دیگه، بی خیال، فردا میرم.پیش تو باشم بهتره.مسعود که فعلا نیستش... .
romangram.com | @romangram_com