#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_288


شروع کردم به مالیدن چشمام و گفتم : خوبم.

سورن – همین؟

- آره...

سورن – رفتی حموم؟

- آره، شبیه جانی ها شده بودم.پامو بسته بندی کردم یه دوش گرفتم.

سورن – می ذاشتی من یا مسعود بیایم بعد می رفتی.اگه با این پا لیز می خوردی چی؟

- نگران نباش...به خاطر آبروم هم که شده تمام سعی مو می کردم تو حموم نمیرم.

سورن – خیلی خب.حتما تو این چند روز درست و حسابی نخوابیدی.تو بگیر بخواب،منم میرم یه سر داروهاتو می گیرم و سریع برمی گردم.

- اتفاقا تو این چند روز همش خواب بودم...

سورن دستی به جیب های لباسش کشید و بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت : ای بابا، فکر کنم نسخه رو دادم به مسعود! الان بهش یه زنگ می زنم میگم بگیره بیارشون.

قبل از اینکه سورن شماره ی مسعود رو بگیره گفتم : حالا عجله ای نیست، منم که فعلا حالم خوبه.اگه لازم شد بعدا بهش زنگ می زنی.

سورن – به هر حال که باید بگیره.حتما یه دلیلی داشته که دکتر برات دارو نوشته...اما اشکال نداره، بهش اس ام اس میدم میگم تا فردا جورش کنه.

همینطور که سورن داشت به مسعود اس ام اس می داد پرسیدم : حالش چطوره؟!


romangram.com | @romangram_com