#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_287
- باشه حتما.
قبل از اینکه بره سوییچ رو به سمتش گرفتم و گفتم : ماشین هم با خودت ببر.من که فعلا نمی تونم ازش استفاده کنم.
همین که خواست سوییچ رو بگیره دستمو کشیدم و گفتم : ما باز هم همدیگه رو می بینیم دیگه!
داروین – آره! البته من اصراری ندارم ماشین رو ببرم...!
- منظورم اون قولی ئه که بهم دادی!
داروین – آهان، اونو میگی...باشه بابا، کشتی منو! وقتی قول دادم پاش هم وایمیسم.ولی اگه یه بار دیگه بهش اشاره کنی میزنم زیرش، گفته باشم!
- باشه، دیگه نمیگم.
بعد از رفتن داروین تو خونه تنها شدم، با این حال قصد نداشتم به مسعود یا سورن زنگ بزنم.بهتر این بود که تنها می موندم.فکر کنم اگه یه چند وقت منو نبینن راحت تر باشن.
توی خواب و بیدار بودم که صدای باز و بسته شدن در حیاط رو شنیدم.حال نداشتم بلند شم و ببینم کیه.چند لحظه گذشت تا اینکه سورن اومد توی پذیرایی.تا منو دید انگار خیالش راحت شد، نفسش رو با عصبانیت بیرون داد و گفت : تو چرا اینجایی؟! باید تا فردا بیمارستان می موندی!
به زور خودمو جمع و جور کردم و سر جام نشستم.
- با داروین اومدم.خوشم نمیومد تو بیمارستان بمونم.
اومد و کنارم نشست.
سورن – داروین اون عقل نداشته شو داده دست تو! اصلا چجوری اجازه دادن بیاید بیرون؟
سریع گفت : ولش کن، نمی خواد جواب بدی! حالا حالت چطوره؟
romangram.com | @romangram_com