#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_286
داروین – برنامه ی خاصی ندارم.فعلا می خوام تو همین شهر بمونم.تازه دارم بهش عادت می کنم، گرچه هنوزم با هواش حال نمی کنم.تازه تونستم چند تا دوست گیر بیارم، حالا بگذریم که همشون بی اعصابن!
- خوبه که اینجا می مونی، حداقل اینجوری اگه سورن و مسعود ولم کردن خیالم راحته تو رو دارم.
داروین – آره خیالت راحت، من حالا حالاها رو نیمکت ذخیره ها نشستم.
بعد از چند دقیقه بلاخره به خونه رسیدیم.تا وقتی که وارد خونه شدم داروین هوامو داشت که یه وقت نیفتم.راه رفتن با عصا زیاد برام راحت نبود.علاوه بر اون سرگیجه هم داشتم.
روی مبل دراز کشیدم.داروین سوییچ ماشین رو بهم داد و گفت : اگه کاری داری یا چیزی می خوای به من بگو.
- نه ممنون.
داروین – مطمئنی؟
- آره ، تو هم اگه کاری داری برو.نگران نباش، زنده می مونم.
داروین – می ترسم ولت کنم دوباره مفقود شی! بی خیال، من پیشت می مونم.راستی یادت میاد چند روزه غذا نخوردی؟
- من گشنم نیست، اگرم غذا بخوام خودم یه کاریش می کنم.ضربه مغزی که نشدم! تو برو به کارهات برس.
داروین – ناسلامتی تو چلاقی ها!
- واقعا ممنون که این همه به فکر منی! ولی باور کن هر کاری باشه خودم از پسش برمیام.همین الان هم می خوام به مسعود زنگ بزنم بگم بیاد اینجا.
داروین – باشه...مثه اینکه چاره ای نیست.پس من میرم، اگه مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن.
romangram.com | @romangram_com