#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_285
داروین – از اول به خاطر همین کار اومدم اینجا !
- تو نمی تونی پیداش کنی، اگرم موفق بشی قبل از اینکه کاری کنی دخلتو اورده! منو هم که می بینی زنده م به خاطر اینه که یارو مثلا ازم خوشش میومد! فکر می کنی اگه بفهمه جنابعالی می خوای بکشیش چه عکس العملی نشون میده؟!
خندید و گفت : جدی از تو خوشش میومد؟ واو!
این بی خیالی داروین داشت اعصابمو خرد می کرد، انگار اصلا حرفای منو نمی فهمید! با عصبانیت گفتم : ببین، من توی این مدت به اندازه ی کافی حرص خوردم، دیگه نمی خوام تو مراسم ختم تو هم شرکت کنم!
داروین – باشه بابا ، چرا قاطی می کنی؟
- قول بده که دنبالش نمیری!
داروین – خب، باشه...قول میدم.
- مثه آدم بگو! بگو "قول میدم دنبال قاتل خواهرم نمیرم".
داروین – عجب گیری کردم ها! باشه، قول میدم دنبال قاتل خواهرم نرم. تو هم اعصاب نداری ها، صد رحمت به مسعود.
- اصلا تو چرا برنمی گردی شهر خودتون؟!
داروین – من وصیت کردم بعد مرگم هم جنازه مو اون طرفا نبرن، چه برسه به اینکه بخوام با پای خودم برم!
- یعنی به خاطر پدر و مادرت هم نمی خوای بری یه سر بزنی؟ فکر کنم دلشون برات تنگ شده باشه ها!
داروین با بی خیالی گفت : نگران نباش، اونا دلشون واسه هر کی هم که تنگ باشه، واسه من یکی تنگ نمیشه.اصلا خودشون بیرونم کردن! تازه بعد از اینکه از خونه رفتم هم هر از گاهی بابام زنگ میزد و تهدیدم می کرد.الان هم چند وقتی میشه که دیگه کاری به کارم ندارن.خدا رو شکر فکر کنم یادشون رفته.
- حالا با توجه به اینکه قول دادی دنبال اون یارو نری می خوای چی کار کنی؟
romangram.com | @romangram_com