#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_284
- خدا رو شکر.حالا حداقل می ذاشتید بمیرم بعد وسایلمو تقسیم می کردید.
داروین که همچنان داشت به خنده ش ادامه می داد گفت : خفه شو.
- از این اخلاقت خیلی خوشم میاد، هیچ رقمه بهت برنمی خوره.
چند لحظه مکث کرد و گفت : مگه شوخی نمی کردی؟!
- چرا بابا...اصلا فراموشش کن.ببینم، حامی نگفت چجوری منو پیدا کردن؟
داروین – هاموس پیدات کرده بعد هم به حامی خبر داده.می دونی که، قدرت دیدشون از ماده عبور می کنه و این حرفا...من هنوز نفهمیدم این ویژگی شون چطوری کار می کنه! یعنی به نظرت وقتی حامی به من نگاه می کنه دل و روده م هم می بینه؟!
- بی خیال، من همینجوری هم حالت تهوع دارم، این سوال هات قرار نیست حالمو بهتر کنن! لابد جوریه که هر وقت خودشون بخوان می تونن اونجوری ببینن.
داروین – بگذریم...به نظرت عجیب نیست که این یارو قاتله تو رو نکشت؟!
- می خواست بکشه ولی یهو هاموس و حامی سر رسیدن.فکر کنم اون سم، زهر یا هر کوفت دیگه ای که بود رو هم هاموس از بدنم کشید بیرون.
داروین – آره، حامی در موردش بهم گفت... .پس اگه هاموس و حامی یه بار تونستن طرف رو پیدا کنن حتما باز هم می تونن! احتمالا گیر اوردنش اونقدرها هم سخت نیست.
- سخت نیست؟! اگه می تونستن طرفو گیر بندازن همون یه بار که دیدنش این کارو می کردن.اون یه بار هم شانسی بود. با این وضعیت حتما بهتر از قبل رد خودشو می پوشونه.
داروین – به هر حال برای همیشه که نمی تونه مخفی بشه.
با بی حوصلگی گفتم : تو رو خدا بگو که نمی خوای دنبالش بگردی!
romangram.com | @romangram_com