#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_283

- برام مهم نیست اجازه میدن یا نه.دوست ندارم اینجا بمونم.اگه نمی تونی اشکالی نداره، خودم یه کاریش می کنم.فقط اگه میشه لباس هامو برام بیار.

داروین – باشه، لباس هات همین جاست.اتفاقا مسعود فکر می کرد بخوای بری خونه، واسه همین برات دو تا عصا هم اورد.

- جدی؟ چه خوب.معلومه خیلی دوست داشته از شرم خلاص شه!

داروین – نه بابا اینجوری نیست.

- حتما تو این چند روزی که من نبودم خیلی عصبانی بوده...کسی رو کتک نزد؟!

داروین – نه عصبانی نبود، کسی رو هم نزد.بیشتر ناراحت بود، یعنی همه مون ناراحت بودیم.می دونی، جو خیلی سنگین بود.اون چند باری که ما مسعود و سورن دیدیم فقط چند تا جمله بین مون رد و بدل شد.یه جورایی انگار امیدی به برگشتت نداشتن.

- یه سوال می پرسم راستشو بگو، دنبالم هم گشتید؟!

داروین چند ثانیه با حالتی خنثی بهم نگاه کرد و گفت : مسخره کردی؟! معلومه که گشتیم! پدرمون در اومد تا پیدات کردیم.درسته حتی من و حامی هم تحت تاثیر سورن و مسعود داشتیم ناامید می شدیم ولی خب هیچ کدوم بی خیال نشدیم.

- خوش به حال ِ من!

داروین کمک کرد تا لباس هامو تنم کنم...حالا بماند که چقدر موقع این کار از دستش عذاب کشیدم! چون خیلی وقت بود که دراز کشیده بودم موقع راه رفتن سرگیجه داشتم.اگه داروین هوامو نداشت اون یکی پام هم به باد می دادم.

بلاخره از بیمارستان بیرون اومدیم.جلوی در بودیم که داروین گفت : همین جا باش تا من ماشین رو بیارم.

سریع رفت و خیلی زود هم با ماشین خودم برگشت! نگاهی به ماشین انداختم و سوار شدم.

- خب...ظاهرا که سالمه!

داروین خندید و گفت : نگران نباش، از دیروز دست منه.هنوز فرصت نکردم مچاله ش کنم.

romangram.com | @romangram_com