#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_281

طولی نکشید که هاموس برگشت.با اینکه همه چیز رو تار می دیدم اما می تونستم زخمی که روی پیشونیش ایجاد شده بود رو ببینم.زیاد سخت نبود تا بفهمم اون زخم چجوری به وجود اومده بود.

به زخمش اشاره کردم و گفتم : معذرت می خوام...

با حرفم خندید، هر چند خنده باعث نشد چهره ی نگرانش تغییر چندانی کنه و گفت : به خاطر همچین چیزی داری ازم عذر خواهی می کنی؟

حامی خیلی سریع گفت : می تونی زهرو بکشی بیرون یا نه؟!

هاموس رو به من گفت : ممکنه یه کم درد داشته باشه ولی زود تموم میشه، قول میدم.

هاموس شروع کرد به بیرون کشیدن زهر اما من دردی احساس نمی کردم.تمام تنم بی حس بود.احتمالا به خاطر همون زهر بود اما خوشحال بودم که حداقل به آرومی داره منو می کُشه.

از اینکه دوباره توی بیمارستان بیدار می شدم احساس بدی داشتم...دیگه رسما دژاوو شده! این حسم به کنار، از اینکه هنوز زنده بودم واقعا احساس تنفر می کردم! هر کس دیگه ای جای من بود تا حالا هفت کفن پوسونده بود! اونقدر که اعصابم از دست خودم خرد بود دلم می خواست خودمو بزنم.

داروین که کنار پنجره ایستاده بود فهمید که بیدار شدم و اومد سمتم و با لبخندی شیطنت آمیز گفت : چطوری زیبای خفته؟

- تو رو که دیدم عالی شدم!

خندید و گفت : صدات خیلی خنده دار شده...

- مسعود و سورن اینجا نیستن؟!

داروین – نه ، اگه کاری داری به من بگو.

- کاری ندارم...فقط می خواستم ببینمشون.

داروین – جدی میگم، هر مشکلی داری به من بگو.می خوای یه ظرف برات بیارم؟!

romangram.com | @romangram_com