#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_280
تو حرف زدن عجله ای نداشت، با خونسردی گفت : پیشنهادم بهتر از چیزیه که فکر می کنی. اجازم میدم بری اما شرطش اینه که هیچ وقت عاشق هیچ دختری نشی، ازدواج هم نکنی! من موجود صبوری نیستم، البته ویژگی های خوب زیاد دارم ولی خب صبر جزوشون نیست. اگه یه وقت احساس کنم داری با صبر نداشته م بازی می کنی و فکر عاشق شدن و ازدواج به سرت زده دوباره میام سراغت و اون خوشحالی کوچیکت رو تبدیل به ناامیدی می کنم.اون موقع دیگه از بخشش خبری نیست.قبوله؟
- اگه قبول کنم دیگه کسی رو نمی کُشی؟!
- بهراد، باید یاد بگیری که هیچ چیز سیاه و تاریکی تغییر نمی کنه.این قرارداد هم صرفا در مورد توئه.فکر بقیه رو نکن.یه روز متوجه میشی تمام کسایی که من کشتم سزاوار مرگ بودن، اگه منم کار بدی کرده باشم حتما تاوانش رو میدم.تو بهتره نگران خودت باشی.
خندید و گفت : اصلا شاید هم عزیزان نیروی انتظامی تونستن دستگیرم کنن،کسی چه می دونه! این رو هم فراموش نکن، اگه بخوای منو دور بزنی، قبل از اینکه حرکتی بکنی کارِت تمومه...اگه در مورد این قرارمون با کسی حرف بزنی هم همینطور، دوباره منو می بینی و اون موقع دیگه هیچ عذری رو قبول نمی کنم...انتخاب با خودته.
- باشه، قبول...
- آفرین، زیرکانه بود...فکر کنم دیگه وقت رفتنه.
- من باید چجوری از اینجا برم؟ سینه خیز؟!!
- نه ، من می ذارم دوستات پیدات کنن.نمی خوام فکر کنن قراری بین ما هست.دوست دارم همه چی طبیعی به نظر برسه.راستی...اینو حتما باید بهت بگم.دلم نمی خواد آخرشو برات تلخ کنم ولی مطمئن باش وقتی برگردی رفتار کسایی که می خواستی خودتو به خاطرشون فدا کنی باهات عوض میشه.می بینی که زیاد هم از دیدنت خوشحال نیستن، اون موقع می فهمی من تنها کسی ام که باهات صادق بودم.
دستمو گرفت و همین لحظه انگار یه نفر چراغ ها روشن کرد.بدون اینکه حرکتی کرده باشم یهو تو جنگل ظاهر شدیم.برخلاف چیزی که فکر می کردم بیرون روز بود! می تونستم از بین شاخه های درخت ها آسمون ابری رو ببینم.
از کنار من بلند شد و گفت : دعا کن موکلت زودتر چشم جهان بینش رو این طرفی بچرخونه.در ضمن اگه مجبور شدم فرار کنم بهم نخند، به هر حال باید طبیعی از آب دربیاد!
همین که صدای هاموس رو شنیدم با سرعت به سمت بالا حرکت کرد.تو یه چشم به هم زدن هاموس کنارم ظاهر شد و گفت : "من میرم دنبالش...حامی الان می رسه، نگران نباش."و خیلی سریع به همون سمت رفت.
نیازی نبود اون جمله رو بهم بگه چون من اصلا نگران نبودم.اون لحظه انگار هیچ چیز مهمی تو زندگیم وجود نداشت...هیچ فکری از ذهنم عبور نمی کرد.حس خوبی داشتم وقتی بارون به صورتم می خورد.قبلا هم توی همچین وضعیتی بودم اما این بار مثل دفعه ی قبل احساس بدی نداشتم و تحت فشار نبودم.درد پام رو هم دیگه حس نمی کردم.
لمس دستی رو روی پهلوم احساس کردم.چشمامو باز کردم...حامی بود.در حالی که نفس نفس می زد با صدای بلند هاموس رو صدا کرد و زیر لب با نگرانی گفت : من باید با این چی کار کنم!
romangram.com | @romangram_com