#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_279
- هر کاری دوست داری بکن، جواب من عوض نمیشه.
- باشه، خودت خواستی!
می دونستم الان اتفاق بدی برام میفته.از ترس چشمامو بستم، طاقت نداشتم ببینم چه بلایی سرم میاره.یهو یه جسم نوک تیز رو توی پهلوم فرو کرد و سریع بیرون کشید، فقط امیدوارم بود ناخنش نبوده باشه! کارم از داد و فریاد گذشته بود.نفسم هم به زور بالا میومد.تا قبل از اینکه اون چیز رو توی پهلوم فرو کنه تا این حد احساس سستی نمی کردم.
فورا گفت : یه پیشنهاد برات دارم، اگه زرنگ باشی می تونی خودتو نجات بدی.یه نفرو به جای خودن انتخاب کن، منم می ذارم بری.
دستمو روی زخم پهلوم کشیدم و بهش نگاه کردم.بیشتر از اینکه دستم خونی بشه به یه مایع سفید آغشته شد.حتما همون زَهری بود که پلیس ازش حرف میزد.مطمئن بودم داره بهم دروغ میگه و نمیذاره برم...
- بهتره تا زهر اثر نکرده انتخاب کنی وگرنه دیگه نمی تونم برات کاری بکنم.
ضربان قلبم مثه پتک تو سرم صدا می داد.همه جای بدنم درد می کرد، بدجوری هم سردم بود ولی می دونستم هر جوابی که بدم وضعیتم رو بهتر نمی کنه.
در حالی که به زور می تونستم حرف بزنم گفتم : اگه تا ابد هم بپرسی جوابم عوض نمیشه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد تا اینکه گفت : خیلی خوب...انتظار داشتم جواب دیگه ای ازت بشنوم.این کارت باعث شد برنامه رو تغییر بدم.
با نگرانی پرسیدم : یعنی چی؟!
- تو اولین کسی هستی که یه حرکت نادر غیرخودخواهانه از خودش نشون داد، یه جورایی منو راضی کردی.
- امیدوارم عاشقشم نشده باشی!
- تقریبا بهش نزدیک شدم.می خوام به عنوان پاداش باهات معامله کنم.به نفعته قبل از اینکه سم اثر کنه تصمیم بگیری.
به خودم قول دادم هر چیزی غیر از کشتن سورن و مسعود و داروین باشه قبول کنم.
romangram.com | @romangram_com