#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_278
- می تونم هر سه تاشونو ببینم.توی خونه ی تو جمع شدن، کار خاصی هم نمی کنن.عموی مهربونت هم داره از اینکه در نبود تو چقدر بهش سخت گذشته حرف می زنه...
با کلافگی ادامه داد : باید صداشو بشنوی! اون خونسردی دروغین، تُن ِ صدای مغرورانه...آدمو اذیت می کنه!! یه جورایی ته ِ دلش مطمئنه که دیگه برنمی گردی برای همین داره این حرفا رو می زنه...چون می دونه هیچ وقت حرفاش به گوشِت نمی رسه.خوبیه مسعود اینه که آدم رُکیه.از وقتی که گم شدی داره به این فکر می کنه که اگه پیدا نشی تمام بدبختی هاش تموم میشن.
- داری دروغ میگی...
- هر جور دوست داری فکر کن ولی مطمئن باش تا چند دقیقه دیگه حرفامو باور می کنی...میگن روح آدما بعد از مرگ قدرت درکش چند برابر میشه!
با صدایی آهسته گفت : واقعا فکر می کنی اگه برای همیشه از پیششون بری دلشون برات تنگ میشه؟ همین الانش هم فراموشت کردن.سورن که داره به اون کفش های براقی که امروز دیده فکر می کنه.دیگه تعجبی نداره که داروین کوچکترین اهمیتی هم به تو نده!اصلا براش مهم نیستی، باور کن.داروین فقط به مرگ غمناک اون خواهر نفرت انگیزش فکر می کنه...جالبه که بابتش غصه هم می خوره !!
کم کم داشتم حرفاشو باور می کردم.البته به هیچ وجه مسعود و سورن و داروین رو به خاطر افکارشون سرزنش نمی کردم.هر فکری که می کردن حق داشتن.من هیچ کاری براشون نکرده بودم به جز اینکه همیشه با کارهام اذیت شون کردم.
- حتما پیش خودت فکر می کنی من دارم بهت دروغ میگم،ولی باور کن اینو راست میگم.اگه واقعا می خواستن پیدات کنن توی این چند روز این کارو کرده بودن.
با این حرف حسابی جا خوردم! امکان نداشت چند روز گذشته باشه...فقط چند ساعت بود که من اونجا بودم!
- چند روز!!
- فکرشو نمی کردی، نه؟ تعجبی نداره.در هر صورت اینو گفتم که بدونی زیادم براشون مهم نیستی.درسته من می تونم مخفی بشم اما اگه اونا یه ذره به خودشون زحمت می دادن می تونستن پیدام کنن.حالا چی میگی؟
با اینکه کم کم داشت باورم میشد که راست میگه اما باز هم دلیل نمیشد اسم کسی رو به جای خودم بدم.اصلا عادلانه نبود.
گفتم : فکر کنم من برات کافی باشم...
- دیگه دارم از این سوال و جواب های بی نتیجه خسته میشم، یکی رو انتخاب کن وگرنه تک تک استخون هاتو خرد می کنم!
romangram.com | @romangram_com