#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_273
- امیدوار کننده ست...
- من اینجوری فکر نمی کنم...بگذریم،می دونی نکته ی جالب ماجرا چی بود؟ اینکه مسعود داشت به این فکر می کرد که اگه زنده پیدات کنه خودش می کشتت!
- خب، این در مورد مسعود کاملا طبیعیه.
- بعضی وقتا این مسعود هم مثه خواهر داروین میره رو اعصابم ولی چیزی که باعث میشه نکشمش اینه که تو رو دوست داره.فقط یه بار مجبورم کرد که بزنمش.
- تو مسعود رو زدی؟! چجوری؟!!
- آره، با در کابینت کوبیدم تو صورتش...اون موقع بود که تو رو زد.
- عجیبه...چیزی به من نگفت!
- احتمالا فکر می کرده حقش بوده...که البته منم باهاش موافقم! در کل چند نفری دور و بر تو بودن که واقعا داشتن صبر منو امتحان می کردن! اگه همینطور به کارشون ادامه می دادن اتفاق های بدی براشون میفتاد.
نفس راحتی کشیدم : خدا رو شکر!
- امیدوارم فهمیده باشی وقتی با میترا حرف می زدی چقدر احساساتمو جریحه دار می کردی.شانس اورد که از تو ناامید شد!
- خیلی دوست دارم بدونم تو چرا این کارا رو می کنی!!
بدون معطلی جواب داد : چون لذت می برم.البته اینم باید بگم که تو رو هم دوست دارم.
با تعجب پرسیدم : تو منو دوست داری؟!
- اوهوم.
romangram.com | @romangram_com