#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_274
- احیانا متوجه نشدی که این دوست داشتنت داره منو به کشتن میده؟!
- چرا، متوجه شدم.برعکس تو ، من از همه ی ویژگی هام باخبرم.
- نمی فهمم...این چه جور دوست داشتنیه!
- خیلی واضحه. یه مدت که کنار من باشی، حتی اگه بهت دست هم نزنم می میری.یکی از دلایلش هم همین بوییه که حس می کنی.اما در هر صورت کاری از دست ِ من برنمیاد، چون نمی تونم کنترلش کنم.دوست هم ندارم به خاطر همچین چیزی به خودم سختی بدم.
- اگه واقعا منو دوست داشته باشی نباید همچین کاری بکنی!
کوتاه خندید : تو زیاد این قضیه رو جدی نگیر.درسته که ازت خوشم میاد ولی اونطور که فکر می کنی عاشقت نیستم! من خیلی زود نظرم عوض میشه.
اینکه حین حرف زدن مون به من نزدیک نمیشد وعجله ای برای کشتنم نداشت، بهم امید می داد.معلوم بود که صرفا قصدش کشتن ِ من نیست، وگرنه تا حالا حتما این کارو کرده بود.به فکرم رسید که از این فرصت استفاده کنم و باهاش حرف بزنم،هر چند کار عاقلانه ای به نظر نمی رسید ولی تنها کاری بود که می تونستم برای خودم بکنم...تا اون لحظه نشون داده بود که توی حرف زدن زیاد هم غیرمنطقی نیست!
داشتم برای شروع دنبال کلمات مناسب می گشتم که گفت : می دونی قبل از اینکه من بیام سراغ شماها چی کار می کردم؟
- برام جالبه بدونم.
- هر جا که فکرشو بکنی رو گشتم، به همه جا سر می زدم اما از این کارم لذت نمی بردم.خیلی خسته کننده بود.زندگیم کلیشه ای شده بود.هر از گاهی به ارتباط با آدما فکر می کردم ولی می ترسیدم بهشون نزدیک بشم.
- از آدما می ترسیدی؟!
- نه مثل اون ترسی که تو الان از من داری! قانون کلی اینه که جن ها به آدما نزدیک نشن...اما وقتی با کسایی آشنا شدم که خودشون رسما اجازه ی این کارو به جن ها داده بودن واقعا هیجان زده شدم!
با لحنی شرور ادامه داد : حس کردم هیچ کاری تو دنیا لذت بخش تر از بودن با آدما نیست! فک کنم مسبب اصلی این کارم اون زندگی یکنواختی بود که قبلا داشتم.
romangram.com | @romangram_com