#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_272


خیلی آهسته گفت : "می دونی، به نظر من عشق وقتی شیرین تره که یه نفر می میره."

سرش با فاصله ی کمی بالای سرم قرار گرفته بود.به شدت تحت فشار بودم...انگار که یه وزنه ی دویست کیلویی روم قرار گرفته بود.تمام وجودش بوی تلخی می داد.اون بو عین داروی بی حسی عمل می کرد، با هر بار نفس کشیدن بدنم سست و بی حس میشد.دیدن اون چهره خاکستری و متلاشی تحمل وضعیت رو برام سخت می کرد...تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که چشمامو ببندم.

همش تو دلم از خدا می خواستم منو از این وضعیت نجات بده...هر چند شک داشتم که خدا به موجودی مثه من اهمیت بده.حس می کردم روی لبم آهن داغ گذاشتن.همزمان با این طعم تلخ توی دهنم پخش شد.

اون انرژی و فشاری که هر لحظه تحملش سخت تر میشد خون رو از بینی م سرازیر کرد.

با لحنی پیروزمندانه گفت : "کی گفته که موقع کشتن مهربونی وجود نداره؟"

چند دقیقه ای میشد که بیدار شده بودم ، خوشبختانه از اون موقع دیگه ندیده بودمش.بعد از آخرین برخوردی که با هم داشتیم واقعا احساس کثیفی می کردم...اصلا قابل وصف نبود! همه جای بدنم درد می کرد.اگه یه بار دیگه همچین وضعیتی قرار بگیرم بدون شک می میرم!

مطمئنا اگه هاموس می تونست پیدام کنه تا حالا این کارو کرده بود.نمی دونم چند ساعت از حضورم توی اون اتاق می گذشت اما حتما مسعود و سورن تا اون لحظه کلی نگران شده بودن.امیدوار بودم لااقل جنازه م به دست شون برسه و مجبور نشن همه جا رو پی ِ من بگردن.

سعی کردم بلند شم و خودمو و به در برسونم تا بلکم راهی برای خارج شدن از اونجا پیدا کنم.به زور تونستم سر پا وایسم.سرم گیج می رفت،حس می کردم زمین داره زیر پام حرکت می کنه.دستمو به دیوار گرفتم و با بدبختی خودمو به در رسوندم.دیگه نمی تونستم سر پا وایسم.روی پله ی پشت در نشستم. در آهنی بود و امیدی به شکستنش نبود.از داخل هم دستگیره نداشت.به هیچ طریقی نمی تونستم بازش کنم.

گوشمو به در نزدیک کردم.از بیرون صدای بارون میومد.صدای خش خش هم شنیده میشد، انگار چند نفر داشتن روی برگ های خشک راه می رفتن و آروم با هم حرف می زدن،صدای زمزمه هاشونو می تونستم بشنوم.شک داشتم بتونم از کسایی که بیرون بودن کمک بخوام...اگه اینجوری بود حتما دست و پا و حتی دهنم هم می بست. میشد حدس زد که اونا اصلا آدم نیستن!

همچنان گوشم رو به در چسبونده بودم که یهو یه چیزی محکم به در خورد و باعث شد از جا بپرم.معلوم بود کسایی که اون بیرونن چیز خوبی برای من ندارن!

"حدس بزن الان کجا بودم!"

واقعا ناراحت کننده بود که دوباره اون صدای خونسرد و لحن از خود راضی رو می شنیدم! به در تکیه دادم و با بی حوصلگی گفتم : نمی دونم...

- این لحنت یه کم شبیه آدم های غرغرو بود ها! باشه، خودم میگم.پیش دوستات بودم.دور هم جمع شده بودن و داشتن برای پیدا کردن تو نقشه می کشیدن.


romangram.com | @romangram_com