#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_271

با تمسخر گفت : اون زمان که به حرف دوست مهربون مون ،هاموس گوش کردی و تصمیم گرفتی با جن ها در ارتباط باشی، خود به خود اجازه ی ارتباط با منو رو هم صادر کردی.من هیچ وقت بدون همچین اجازه ای سراغ کسی نمیرم!

- خواهر داروین چی؟ اونم بهت اجازه داده بود که بکشیش؟!

- من خواهر داروینو نکشتم ، فقط وسوسه ش کردم.خودش راه درست رو انتخاب کرد.همونطور که گفتم حسابی روی اعصابم بود.داروین هم به یه دلیل خوب نیاز داشت تا از خونه ی پدر و مادرش بره.خانواده ی داروین از هر ترفندی استفاده کردن تا بهش بفهمونن که ازش متنفرن...نمی دونم چرا هر چقدر هم بهش توهین می کردن دست بردار نبود! تا اینکه بلاخره من بهش یه دلیل خوب دادم.مطمئنم الان بیشتر احساس خوشبختی می کنه.

- تو یه دختر بی گ*ن*ا*ه رو بدون هیچ دلیلی کشتی؟ اون که به تو بدی ای نکرده بود!!

با جدیت گفت : بهراد! همه بدی می کنن.تو هم که اون دخترو نمی شناختی، از کجا مطمئنی بی گ*ن*ا*ه بوده؟! خواهر داروین از نصف آدمایی که دوستش داشتن متنفر بود که این تنفرش شامل داروین هم میشد.من اصلا خوشم نمیاد کسی داروین رو اذیت کنه...البته به غیر از خودم.

- فکر نمی کنم این احساست روی داروین تاثیری داشته باشه چون اگه بفهمه با همچین دلیل مسخره ای خواهرشو کشتی خودش شکارت می کنه!

- متاسفم که ناامیدت می کنم ولی من اونقدر روی زمین زندگی کردم که تصورش هم برات سخته.می تونم کارهایی بکنم که دوستای تو حتی به ذهنشون خطور نمی کنه...می دونم خودمو چجوری پنهان کنم.

- هاموس پیدات می کنه!

- یه چیزی بگو که منو بترسونه.من چند ماهه که دارم کنار شماها زندگی می کنم.بعید می دونم هاموس لحظه ای متوجه حضور من شده باشه.

دیگه از شنیدن حرفایی که بدتر اعصابمو خرد می کردن خسته شده بودم.با حرف زدن نمی تونستم برای خودم وقت بخرم.مطمئنا بقیه متوجه غیبتم شده بودن و اگه قرار بود کسی برای کمک بیاد حتما تا اون لحظه دست به کار شده بود.

در حالی که عصبی و ناامید بود بهش گفتم : اگه می خوای منو بکشی،بهتره زودتر این کارو بکنی...

- ممنون که اشاره کردی.

همین لحظه بود که شروع به حرکت کرد و به سمتم اومد.فورا از گفته ی خودم پشیمون شدم، آرزو می کردم که ای کاش دهنمو بسته نگه می داشتم!حتی فکر اینکه چجوری می خواد بکشتم هم منو می ترسوند...فقط امیدوار بودم روشی رو انتخاب کنه که زیاد طول نکشه!

به محض اینکه یه قدم بهم نزدیک تر شد نفس کشیدن برام سخت شد.انگار در عرض یه ثانیه اکسیژن اتاق تحلیل رفت و جو سنگین شد.تو یه چشم بهم زدن خودشو بهم رسوند و کنارم نشست.با اینکه هنوز حتی بهم دست هم نزده بود، بدنم کاملا فلج شده بود.

romangram.com | @romangram_com