#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_270
نمی دونستم باید چی کار کنم و چی بگم! یه نفس عمیق کشیدم تا ضربان قلبم که توی اون چند ثانیه رکورد سرعت رو شکسته بود کمی آروم بگیره.هر چند حرف زدن تو اون شرایط سخت بود ولی باید حتما اینو ازش می پرسیدم...
- تو کی هستی؟!
با خونسردی : "کسی که از دیدن تو لذت می بره."
- برای همین می خوای منو بکشی؟!
- بهراد، به وضوح دارم می بینم که ترس روت اثر بدی گذاشته.اما اگه خیالت رو راحت می کنه باید بگم نه، نمی خوام بکشمت.
مصممانه ادامه داد : "در واقع برای کاری که می خوام با تو بکنم کلمه ای وجود نداره!"
با شنیدن این جمله فک ام به هم پیچ خورد! بهترین موهبتی که توی اون شرایط می تونست نصیبم بشه این بود که سکته کنم!
داشت اشکم درمی اومد.با ناراحتی و کلافگی گفتم : من چی کار کردم که باید این بلا سرم بیاد، ها؟
- بهراد، تو باید یاد بگیری که انتخاب هات روی زندگیت تاثیر می ذارن.
- من هیچ وقت تو رو انتخاب نکردم!
- اینو هم باید بدونی که انتخاب ها تاثیرات م*س*تقیم و غیرم*س*تقیم روی زندگی دارن.میشه گفت من یکی از اون تاثیرات غیرم*س*تقیم ام.
- همچین چیزی جزو انتخاب های من نبوده!
با لحنی جدی گفت : مسئولیت کاری رو که کردی قبول کن، مرد باش! وقتی کاری مثه جن گیری رو قبول می کنی باید عواقبش رو هم بپذیری.
romangram.com | @romangram_com