#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_269
سورن – نه خونه نمیرم.میرم تو محوطه ی بیمارستان یه چرخی بزنم...
مسعود – باشه، برو.
سورن از اتاق بیرون رفت.همش به این فکر می کردم که از این به بعد چه خاکی به سرم بریزم.سعی کردم بی خیال باشم و خوش بینانه به قضیه نگاه کنم.اگه کسی با من خصومت داشته باشه و قصد جون مو کرده باشه دلیلی نداره به مسعود و سورن آسیب بزنه. وقتی اینجوری به قضیه نگاه می کردم آروم میشدم.
کم کم داشت خوابم می گرفت.بودن ِ مسعود توی اتاق خیالمو راحت می کرد و باعث شد تلاشی برای بیدار موندن نکنم.
*********
توی خواب و بیدار بودم که متوجه شدم نسیم سردی به صورتم خورد.از اطرافم صدایی شنیده نمیشد.سکوت سنگینی همه جا رو گرفته بود.سعی کردم از خواب بیدار شم و سر جام بشینم اما نتونستم.تمام بدنم قفل شده بود و نمی تونستم حرکت کنم.شدیدا احساس سنگینی و خفگی می کردم ولی با این حال مطمئن بودم حالتی که توش هستم بختک نیست چون روی قفسه ی سینه ام سنگینی و فشاری رو حس نمی کردم.
برای چند لحظه احساس کردم به صورت افقی به سمت بالا در حرکتم اما ظرف چند ثانیه این حس از بین رفت و به حالت اولم برگشتم.اون احساس خفگی هم از بین رفته بود اما همچنان احساس سنگینی می کردم.سعی کردم چشمامو باز کنم.خیلی دوست داشتم اون دو ساعت تموم شده باشه و هر چی زودتر از بیمارستان بریم.از سکوتی که حاکم بود میشد فهمید که مسعود توی اتاق نیست.سعی کردم چشمامو باز کنم و حتی الامکان از جام بلند شم.
به محض اینکه چشمامو باز کردم با صحنه ی بدی مواجه شدم...چیزی که اصلا تو اون شرایط انتظارشو نداشتم. دیگه تو اتاق بیمارستان نبودم! در واقع اون اتاق هیچ شباهتی با جاهایی که من می شناختم نداشت.دیوارهای اتاق سیمانی بودن که البته سیمان های بیشتر قسمت هاش ریخته بود و چیزی جز آجرهای قدیمی ازش باقی نمونده بود.اتاقی که توش بودم پنجره ای نداشت، فقط یه در بود که بالای دو تا پله قرار گرفته بود.
همون در هم برام بهترین امید بود.مطمئنا چیز خوبی در انتظارم نبود برای همین تصمیم گرفتم با هر جون کندنی خودمو به در برسونم و قبل از اینکه کسی از راه برسه از اونجا برم.هنوز یک ثانیه هم از این تصمیمم نگذشته بود که صدایی از سمت چپم به گوش رسید که با خوشحالی گفت : "سلام بهراد!"
با اون صدا حسابی یکه خوردم.در حالی که سعی می کردم بشینم به سمت صدا برگشتم.
این بار با بی خیالی گفت : می دونی، به خاطر اون دختره، خواهر داروین واقعا احساس بدی دارم اما دیگه وضعیت داروین داشت می رفت رو اعصابم.
بدون شک کسی که داشتم می دیدم همون قاتلی بود که قصد جونمو کرده بود اما ظاهرا چیزی نبود که پلیس انتظارشو داشته باشه.حتی خودم هم لحظه ای به ذهنم خطور نکرده بود که یه زن دنبالم باشه! هر چند هنوز در مورد جنسیت و ماهتیش مطمئن نبودم! صداش که خیلی خش دار بود.نور کم اتاق و حال نه چندان خوب خودم اجازه نمی داد جزئیات چهره و لباس هاش رو دقیق ببینم.
اما می تونستم سفیدی و رنگ پریدگی پوستش رو تشخیص بدم.روی چشم هاش سایه افتاده بود و از اون فاصله به جای چشم هاش فقط دو تا هاله ی سیاه می دیدم.
با اینکه کار خودمو تموم شده می دونستم ولی این باعث نمیشد که ازش نترسم.چه زن چه مرد، قرار بود منو بکشه...
romangram.com | @romangram_com