#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_268


با اون نگاه غضبناک و تُن ِ صدا اساسا خونسردی و ذهن آروم و این چیزا، همه از سرم پرید! در حالی که به زور داشتم سعی می کردم بشینم گفتم : باشه...!

مسعود دوباره با همون لحن گفت : یعنی چی این حرف؟!مگه تو کاری کردی که میگی باشه،ها ؟!

دیگه واقعا نمی دونستم چه جوابی بدم! نگاهی به سورن انداختم و ازش کمک خواستم.با اشاره بهم گفت که چیزی نگم.ولی یه جورایی انگار مسعود منتظر جواب بود!

حسابی گیر کرده بودم! با ترس و تردید گفتم : من...امم...من...اِ...

کوتاه خندیدم و گفتم : من نمی دونم باید چی بگم!

مسعود لبخند و نصفه و نیمه ای زد...فک کنم یه خرده عصبانیتش فروکش کرد.می خواستم ازش در مورد دعوایی که با دکترا کرده سوال کنم اما حس کردم بدتر اعصابش خرد میشه، برای همین بی خیالش شدم و چیزی نگفتم.

سورن پرسید : نگفتن کی مرخص میشه؟

مسعود – فعلا گفتن تا دو ساعت باید باشه ولی بعد می تونیم ببریمش.

سورن با بی حوصلگی گفت : خوبه، چون واقعا این بو داره اعصابمو خرد می کنه.

فورا پرسیدم : کدوم بو؟!

سورن – همین بوی ا*ل*ک*ل دیگه...کلا بیمارستان یه بوی گندی میده! ازش متنفرم.

یه لحظه فکر کردم سورن هم متوجه اون بوی تلخ شده.با اینکه خودمم به بوی بیمارستان حساس بودم ولی تا اون لحظه حسش نکرده بودم.

مسعود رو به سورن گفت : می خوای تو برو بیرون یه هوایی بخور...یا اصلا می خوای برو خونه.من اینجا هستم.


romangram.com | @romangram_com