#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_267

سورن – می خوای بگم دکتر بیاد؟

- نه خوبم،لازم نیست... تا حالا شده موقع تنهایی احساس کنی یه نفر بهت خیره شده؟!

سورن سریع جواب داد : اوه اوه، من همیشه تو دستشویی این مشکل رو دارم، اونم درست در لحظات حساس!

- خفه شو.

سورن – جدی میگم! تو نمی تونی درک کنی.

- آخه من تا حالا مشکل به این بزرگی نداشتم!...بگذریم،من کِی می تونم برم خونه؟

سورن – نمی دونم، دکتره داشت با مسعود حرف میزد، منم فکرم مشغول بود متوجه نشدم.الان خودش میاد بهت میگه.

- امیدوارم شب رو تو خونه ی خودم باشم...

سورن – شرمنده که ناامیدت می کنم ولی تو این شرایط فک نمی کنم مسعود اجازه بده بری اونجا!

- دقیقا به خاطر همین شرایطه که می خوام برم خونه ی خودم.فک کنم دیگه وقتشه که جلوی مسعود درآم.

سورن – متاسفانه بد موقعی رو واسه در اومدن جلوی مسعود انتخاب کردی! الان از اون وقت هاست که خون جلوی چشماشو گرفته،واسه نگه داشتنت از هر ترفندی استفاده می کنه.یهو دیدی خودش شخصا با یه چماق زد تو سرت و ضربه مغزیت کرد.

اصلا برام مهم نبود که مسعود چقدرعصبانیه.در هر صورت دوست نداشتم سورن و مسعود به خاطر من بیشتر از این توی دردسر بیفتن یا اینکه صدمه ببینن.سعی کردم خونسرد باشم و فکر کنم ببینم چجوری می تونم راهی پیدا کنم تا از هر دوشون دور باشم.

با صدای کوبیده شدن در اتاق به خودم اومدم.چشمامو باز کردم...مسعود بود که وارد اتاق شد.ظاهرا که خیلی عصبانی بود! سورن از جاش حرکت کرد و رو به روی من جلوی تخت وایساد.مسعود هم اومد کنار تخت.چند لحظه چیزی نگفت.انگار داشت سعی می کرد عصبانیتش رو کنترل کنه...مطمئنا دلیل عصبانیت صرفا من نبودم.

نگاهی بهم انداخت و با لحنی جدی گفت : دیگه این کارو نکن!

romangram.com | @romangram_com