#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_266
همین لحظه سورن وارد اتاق شد.درو نیمه باز گذاشت و اومد پیش من.ظاهرا که کلافه بود.قبل از اینکه من حرفی بزنم نفس عمیقی کشید و گفت : گفتم تا معاون قتل نشدم بیام پیش ِ تو!
- چرا، مگه چی شده؟
سورن – هیچی دیگه،مسعود تا الان دو تا دکترو کشته سه تا پرستارو زخمی کرده، داشت گردن یارو حراستی رو هم می شکست که دیگه من فرار کردم اومدم اینجا.
با بی حوصلگی چشمامو بستم.حوصله ی حرف زدن نداشتم.اوضاع اصلا خوب پیش نمی رفت...
سورن - هنوز زنده ای؟
با بی حال گفتم : خودت چی فکر می کنی؟
چند ثانیه سکوت کرد.انگار واقعا داشت فکر می کرد که من زنده ام یا مرده!
سورن – تو آمبولانس فکر کردم سکته کردی رفت!
- دومین باره که داری اینو بهم میگی.
مکث کوتاهی کرد : جدی؟
- اوهوم.
سورن – الان رو به راهی؟ مشکلی نداری؟
- جدا از اینکه همه چی رو تار می بینم و حالت تهوع و سردرد هم دارم، نه...مشکل خاصی ندارم!
romangram.com | @romangram_com