#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_265
مسعود پالتوش رو دراورد و روم انداخت.سورن دستشو روی پیشونیم گذاشت تا بارون چشممو اذیت نکنه و پرسید : حالت خوبه؟
از اینکه بلاخره به دادم رسیده بودم خیلی خوشحال بودم.لبخندی زدم و به زور گفتم : تقریبا داغونم.
مسعود فورا گفت : کاملا افتضاح به نظر می رسی.اما نگران نباش،الان می ریم بیمارستان حالت خوب میشه.
سورن – بهتر نیست ببریمش تو خونه؟ زمین خیلی سرده...
مسعود – شنیدی که گفت دو سه دقیقه دیگه آمبولانس می رسه.بعدم می ترسم تکونش بدیم وضعیتش بدتر شه.معلوم نیست که شکستگی ای داره یا نه...البته به جز سرش!
سورن همچنان برای بردن من به خونه پافشاری می کرد و مسعود هم جوابش رو میداد..بین جر و بحث سورن و مسعود حس کردم فضای اطرافم سنگین شده.یه بوی عجیب و غریب به مشامم خورد.احساس می کردم قفسه ی سینه م سنگین شده.نفس کشیدن داشت برام سخت میشد.حضور یه نفر دیگه رو هم حس می کرد.
نگاهی به سمت راستم انداختم.در فاصله ی چند متری ما، بین درخت ها یه نفر ایستاده بود.نمی تونستم چهره شو ببینم...فقط یه هاله ی سیاه می دیدم که یه جا وایساده بود و داشت به ما نگاه می کرد.با دیدنش واقعا حالم بد شد...همش با خودم می گفتم چرا آمبولانس نمی رسه! اگه مسعود و سورن اونجا نبودن حتما دیوونه می شدم.
خیلی زود آمبولانس از راه رسید و تونستم از اون مهلکه نجات پیدا کنم.از معدود دفعاتی بود که دوست داشتم از خونه ی خودم دور باشم! موقع رفتن به بیمارستان سورن همراه من با آمبولانس اومد و قرار شد مسعود با ماشین خودش بیاد.
توی آمبولانس با اینکه به وضوح حس می کردم وضعیتم از قبل بدتر شده اما حداقل دیگه ترسی نداشتم و خیالم از بابت همه چیز راحت شده بود.اما این آسودگی خیال زیاد دووم نیورد و یه آن اون هاله ی سیاه رنگ رو جلوی خودم دیدم.البته این بار واضح تر می تونستم ببینمش.یه فرد سیاه پوش قد بلند بود اما هر کاری می کردم نمی تونستم چهره ش رو ببینم.
وضعیت وقتی بدتر شد که اون شخص خیلی آروم شروع به حرکت کرد و داشت بهم نزدیک میشد.اون لحظه به قدری عصبی بودم و احساس فشار می کردم که یهو یه صدا شبیه ِ سوت تو سرم پیچید.سعی کردم حرکت کنم اما به تخت بسته شده بودم.کم کم اشکم داشت درمیومد.برای اینکه دیگه اون شخص رو نبینم چشمامو بستم.
صدای سورن رو شنیدم که با نگرانی ازم پرسید : بهراد چی شده؟!
همین لحظه بود که احساس کردم خون دماغ شدم.دیگه صداهای اطرافم رو هم به زور می تونستم بشنوم تا اینکه دیگه همه چیز جلوی چشمام سیاه شد.
سردردم نسبت به قبل کمتر شده بود اما همچنان جای زخمش مثل قبل می سوخت.ولی مطمئنا تو اون لحظه مشکل اصلی من سردرد نبود.از وقتی بیدار شده بودم اون بوی تلخ رو تو فضای اتاق حس می کردم،جوری که شامه ام کاملا پر شده بود.دیگه کم کم داشت حالت تهوع بهم دست می داد! احتمالا بی حالی م هم به خاطر همون بو بود،حتی نمی تونستم یه تکونی به خودم بدم و سر جام بشینم...اما از همه بدتر این بود که احساس می کردم یکی داره بهم نگاه می کنه.تا حالا انقدر تو عمرم معذب نشده بودم!
مسعود و سورن ده دقیقه ای میشد که از اتاق بیرون رفته بودن.بیمارستان شلوغ بود و نمی تونستم صداشونو از بیرون بشنوم.حتما اون اطراف نبودن...
romangram.com | @romangram_com