#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_264


سعی کردم سرمو به سمت اون صدای خش خش بچرخونم.تازه اون لحظه متوجه شدم درد گردنم شدم.اون شخص داشت با بیل زمین رو حفر می کرد.از قرار معلوم کارش هم تموم شده بود چون خیلی زود بیل رو کنار گذاشت و اومد سراغ من.تا به خودم اومدم متوجه شدم توی اون گودال ام.

اون یارو اصلا توی کارش درنگ نمی کرد و این باعث میشد مطمئن بشم هیچ شانسی برای نجات ندارم.احتمالا تا قبل از رسیدن بقیه من مرده بودم.

بدترین قسمت ماجرا وقتی بود که یارو شروع کرد به ریختن خاک روی من.دیگه واقعا مجبور بودم چشمامو ببندم.تمام سر و صورتم پر از خاک شده بود و کم کم داشت جلوی نفس کشیدنم رو می گرفت.عملا داشتم زنده به گور میشدم!

وضعیت هر لحظه بدتر میشد و من کاری از دستم برنمیومد.شاید اگه فقط یه ضربه به سرم می خورد می تونستم از جام بلند شم ولی اون ضربات پی در پی تقریبا ناکارم کرده بودن.خیلی سعی کردم یه تکونی به خودم بدم اما موفق نشدم.دیگه اعصابم از دست خودم هم خرد شده بود! اون یارو هم همچنان روی من خاک می ریخت و لحظه به لحظه حجم خاک بیشتر میشد...خاکی که روی صورتم ریخته بود جلوی بینی مو گرفته بود و نمی ذاشت نفس بکشم.دهنم هم مجبور بودم بسته نگه دارم وگرنه کلی خاک توش می ریخت. خودمم نمی دونستم باید چی کار کنم.امیدوارم بودم توی همون لحظات سکته کنم ولی وضعیت ادامه پیدا نکنه!

چند ثانیه که گذشت خاک ریختن ها متوقف شدن.خوشبختانه هنوز می تونستم نفس بکشم و خاکی که روی صورتم ریخته بود به طور کامل مانع تنفسم نشده بود.حتی هنوز می تونستم برخورد قطرات بارون با صورتم رو هم حس کنم.نمی دونستم چی جلوی اون یارو رو گرفته بود!

فرصتی برام پیش اومد که دوباره برای فرار از اون وضعیت تلاش کنم و امیدوار باشم که موفق میشم.سعی کردم دستمو حرکت بدم اما تمام انرژیم تحلیل رفته بود.اون لحظه آرزو کردم که ای کاش به حرف مسعود گوش می کردم و بیشتر غذا می خوردم!

سرمو آروم به سمت راست چرخوندم تا خاک های روی صورتم زمین بریزن.چشم هامو با هر ضرب و زوری که بود باز کردم.از یه طرف خاک ها و از طرف دیگه هم بارون اجازه نمی داد درست ببینم...همه چیز رو تار می دیدم.

با این حال می تونستم ببینم که یا سایه ی سیاه رنگ بالای گودال نشسته.تا اون لحظه فکر می کردم طرف رفته باشه ولی انگار فقط دست از کار کشیده بود.برام سوال بود که اگه از کشتن من منصرف شده چرا از اونجا نمیره! بعد متوجه شدم طرف داره به دور و برش نگاه می کنه.اولش فکر کردم شاید مسعود از راه رسیده باشه ولی وقتی دقت کردم دیدم به سمت خونه نگاه نمی کنه و همش سرشو به اینور و اونور می چرخونه.انگار که یه نفر داشت اون اطراف پرسه می زد.آرزو می کردم که اون یه نفر هاموس باشه!

یهو یارو از جاش بلند شد و رفت! بدبختانه چون تار می دیدم نتونستم بفهمم حالت چهره ش چجوریه و از چیزی ترسیده یا نه...هر چند با اون وضعیت صورتش بعید بود بتونم احساسات رو توش تشخیص بدم!

با رفتنش خیلی به نجات امیدوار شدم.دوباره سعی کردم حرکت کنم تا خودمو از اون قبر لعنتی بکشم بیرون که متوجه شدم یه نفر بالای گودال ایستاده.برای یه لحظه فکر کردم اون یارو دوباره برگشته.نگاهی به اون سایه ی سیاه انداختم.از اون زاویه واقعا قد بلند به نظر می رسید.شدت بارون اون قدر زیاد شده بود که به زور می تونستم با چشمای باز بالا رو نگاه کنم.چهره ش رو نمی تونستم درست ببینم ولی مطمئن بودم این یارو همون قبلی نیست! ترسیده بودم از اینکه بخواد بلایی بدتر از قبلی سرم بیاره.حتما موجود وحشتناکی بود که اون یارو با دیدنش فرار کرد! چند ثانیه بالای سرم ایستاد و بهم نگاه کرد و بعد از اونجا رفت. با اینکه بهم کمکی نکرد اما خدا رو شکر کردم که حداقل آسیبی هم بهم نزد!

با شنیدن صدای مسعود کم مونده بود بال دربیارم! یکی از بهترین لحظات زندگیم بود.خیلی زود مسعود و سورن خودشونو بهم رسوندن.می تونستم صدای سهند رو هم از دور بشنوم.شانس اوردم یارو قبرمو خیلی سفارشی و پهن کنده بود جوری که سورن و مسعود برای بیرون کشیدنم راحت تونستن توش وایسن.خاک ها رو سریع و با عجله کنار زدن و اوردنم بیرون و کنار گودال روی زمین گذاشتنم.

سهند اومد کنارمون و خیلی سریع گفت : دو سه دقیقه دیگه آمبولانس می رسه...من میرم به اطراف یه نگاهی بندازم.

مطمئن بودم هیچ شانسی برای پیدا کردن اون دو نفر نداره...خصوصا اینکه تنها هم بود.


romangram.com | @romangram_com