#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_263

تا به این قسمت از حرف هام رسیدم یه چیزی با شدت از پشت بهم برخورد کرد و باعث شد موبایل از دستم بیفته.

یه نفر منو از پشت محکم گرفت و کمی به عقب کشید.تا به خودم اومدم دستشو دور گردنم حلقه کرد. فشار دستش روی گردنم به حدی بود که تو همون لحظه اول احساس خفگی بهم دست داد.برای خلاص شدن از اون وضعیت با آرنج چندین بار محکم به پهلوش ضربه زدم اما بی فایده بود...طرف عین خیالش هم نبود!

به نظر نمی رسید چثه ش از من بزرگتر باشه، جوری که نفس هاشو کنار گردنم حس می کردم ولی خیلی قوی تر از من بود.نمی دونستم جن ِ یا آدم! به ذهنم رسید که با چاقو بهش ضربه بزنم.اینجوری دیگه فرقی نمی کرد طرف آدمه یا جن و مجبور میشد ولم کنه.

در حالیکه تقریبا داشتم خفه میشدم چاقومو از جیب شلوارم بیرون اوردم اما به محض اینکه ضامنش رو آزاد کردم گردنمو ول کرد.تا اومدم با چاقو بزنمش مچ دستمو گرفت.دست دیگه م آزاد بود ، از این موقعیت استفاده کردم و به سمتش چرخیدم.رو در رو بهتر می تونستم از پسش بربیام.همین که برگشتم با چهره ای که به طرز بدی سوخته بود مواجه شدم.

پوست صورتش تماما سوخته بود و یه قسمت هاییش هم گوشت اضافی اورده بود طوری که یکی از چشماش اصلا پیدا نبود! یه لباس بلند مشکی به تن داشت و یه کلاه لبه دار مشکی هم روی سرش بود...لباس هاش شبیه به لباس هایی بود که اوایل هاموس رو باهاشون میدیدم.

سعی کردم دستمو از دستش جدا کنم و در عین حال چاقو رو هم از دست ندم اما دستمو طوری پیچوند که با احساس درد شدیدی مجبور به رها کردن چاقو شدم.درگیر شدن با اون شخص فایده ای نداشت، بدون شک من نمی تونستم جلوش دَووم بیارم.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که فرار کنم و از خونه بزنم بیرون، اینجوری شانس نجاتم هم بیشتر بود...

دست چپم رو هنوز گرفته بود اما دست راستم آزاد بود.از فرصت استفاده کردم و با تمام توان یه مشت به صورتش زدم.مشتی که به صورتش زدم باعث شد دستمو ول کنه.باید هر چی زودتر از خونه بیرون میومدم.با عجله شروع کردم به دویدم.وقتی خواستم از اتاق خارج بشم و به تراس برسم نمی دونم چی شد که پام به فرش کرد و زمین خوردم.بدترین اتفاق ممکن بود...!

مچ پام به خاطر آسیبی که چند روز پیش دیده بود بیش از اندازه درد می کرد. تا چند لحظه بعد از افتادنم داشتم از درد به خودم می پیچیدم.می دونستم که اون یارو از این موقعیت استفاده می کنه و به حسابم می رسه...طولی نکشید که همین اتفاق هم افتاد و خودشو بهم رسوند.

نمی تونستم چشم ازش بردارم، در عین حال هم صورتش به قدری وحشتناک و ناجور بود که دوست نداشتم نگاهش کنم! این حس های متضاد داشتن پدرمو درمی اوردن! خیلی ترسیده بودم، مطمئن بودم با مرگ فاصله ای ندارم...امیدوار بودم سهند از پشت تلفن صدای درگیری رو شنیده باشه...هر چند بعید به نظر می رسید چون زیاد سر و صدا نکردیم!

اون شخص سریع و بدون معطلی اومد بالای سرم و بازوهامو گرفت.اون لحظه بود که فهمیدم دست هاش هم مثه صورتش سوختن.از اینکه انقدر بهم نزدیک بود احساس خیلی بدی داشتم.منو کمی از زمین بلند کرد و سرمو خیلی محکم به زمین کوبید.بعد از اینکه دو سه بار سرمو به موزاییک های کف تراس کوبید جلوی چشمم سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

*********

قطره های آبی که به صورتم می خوردن باعث شدن به خودم بیام.اصلا نمی تونستم تکون بخورم.حتی نمی تونستم چشمامو باز کنم.سرم بدجوری درد می کرد.پشت سرم هم می سوخت...مطمئنا بعد از اون ضربات سرم شکسته بود.به شدت احساس سرما می کردم.انگار روی یه سطح نمناک دراز کشیدم.یه صدای خش خش هم از دور به گوش می رسید.

بعد چند ثانیه که تونستم با بدبختی چشمامو باز کنم متوجه شدم توی حیاط پشتی خونه ی خودمم.روی زمین دراز کشیده بودم و قطرات بارون پشت سر هم به صورتم می خوردن.مثل اینکه مدت زیادی اونجا توی اون حالت بودم چون لباس هام تقریبا خیس آب بودن و داشتم از سرما منجمد میشدم، جوری که به زور می تونستم مچ دست هامو حس کنم!

به خاطر اون ضربه ها هنوز بی رمق بودم و نمی تونستم حرکت بکنم.حتی صداهای اطرافم رو هم خیلی ضعیف می شنیدم.

romangram.com | @romangram_com