#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_261

با اون وضعیت ترافیک می ترسیدم دیرتر از مسعود به خونه برسم.توی اون چند دقیقه انقدر ترمز گرفتم و حرص خوردم که داشتم سکته می کردم! تنها آرزوم این بود که زودتر راه باز بشه و قبل مسعود برسم خونه!

بعد از بیست دقیقه معطلی تو یه مسیر کوتاه بلاخره تونستم خودمو به خونه برسونم.جلوی از ماشین در خبری مسعود نبود...میشه گفت اون لحظه به ادامه ی زندگی امیدوار شدم! ولی خب ممکن بود ماشین رو توی حیاط پارک کرده باشه.بدون اینکه ماشین رو خاموش کنم پیاده شدم و درو حیاط رو باز کردم.

خوشبختانه ماشین مسعود تو حیاط هم نبود.خیالم از این بابت راحت شد و ماشین رو بردم داخل.وقتی برگشتم تا درو ببندم نگاهی گذرا به کوچه انداختم.هیچ کس اون طرفا نبود.اون ماشین پلیسی هم که هر شب اطراف خونه م نگهبانی میداد رو هم نمی دیدم.

واقعا برام سوال بود که این نوع مراقبت از من چه فایده ای می تونه داشته باشه؟!! من که این اواخر همش خونه بودم، یعنی پلیس عقلش نمی رسید که ممکنه قاتل تصمیم بگیره در طول روز بیاد سراغ من!

درو بستم و رفتم توی خونه تا بیشتر از اون زیر بارون خیس نشم.کاپشنمو دراوردم و با بی حوصلگی یه گوشه انداختمش.هنوز اعصابم به خاطر ترافیک خرد بود، این مسخره بازی پلیس هم داشت حرصمو درمی اورد! موبایلمو برداشتم و شماره ی سهند رو گرفتم...

سهند – سلام آقا بهراد، چطوری؟

- سلام...راستشو بخوای خوب نیستم.

سهند با خونسردی گفت : اِ ؟ خب چرا؟!

- دلایلش که زیادن، یکیش هم مربوط به شماست!

سهند – ما یعنی...؟

- یعنی شما و همکاراتون.یه سوال می تونم بپرسم؟

سهند – آره حتما.

- دقیقا هدف این پلیس هایی که هر شب اطراف خونه ی من می چرخن چیه؟

سهند – خب مسلماً محافظت از تو.

romangram.com | @romangram_com