#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_260


داروین – بپرس.

- تو از پدرت متنفری یا اینکه فقط یه کم ازش بدت میاد؟ بعضی وقتا حس می کنم واقعا ازش نفرت داری، البته ببخشید که اینو میگم.

داروین – خودمم نمی دونم، با اینکه خیلی ازش بدم میاد ولی گاهی اوقات دلم براش می سوزه...خیلی از رفتارهاش دست خودش نیست...زیادی عصبیه،شاید بیشتر به خاطر کارش باشه.

- شغلش چیه؟

داروین – راننده ی کامیونه...

لبخندی زد و گفت : یکی از همسایه هامون مینی ب*و*س داره، بعضی وقتا که از کنار مینی ب*و*س اش رد میشم و بوی گریس بهم می خوره به حامی میگم این بوی بابامو میده!

- عجب عواطف لطیفی!

خندید : آره، مسخره کن...اما جدی میگم، لباس های بابام بیشتر وقتا بوی گریس می داد.میشه گفت این بو جزو خاطرات خوبمه.

- پس معلومه اونجوری که من فکر می کردم ازش متنفر نیستی.

داروین – نه، متنفر نیستم...درسته اخلاق های گند زیاد داشت و من نمی تونستم باهاش کنار بیام ولی حداقل یه چیز خوب ازش یاد گرفتم.

- خب ، اون چیه؟

داروین در حالی که به بیرون نگاه می کرد گفت : اینکه هیچ وقت بچه ها رو کتک نزنم، چون چیزی بهشون یاد نمیده.

نیم ساعتی میشد که داروین رو جلوی خونه شون پیاده کرده بودم و تو راه خونه ی خودم بودم.با اینکه از خونه ی من تا خونه ی داروین و حامی راه زیادی نیست اما مدت زیادی بود که توی ترافیک گیر کرده بودم.بارون خیابون ها رو لیز کرده بود و یه تصادف درست چند متر جلوتر از ماشین من راه رو بند اورده بود.


romangram.com | @romangram_com