#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_258


- قضیه این بود که یه بابایی به امام حسین توهین کرده بود، رفتم اونجا دیدم اذیت و آزارها زیر سر هاموسه.

داروین تصنعی خندید و گفت : جدی؟ لابد ناراحت شده بود که به امامش توهین کردن.

- دقیقا.

داروین – خب تو چی کار کردی؟

- هاموس همون لحظه بهم گفت چی کار کنم، من فقط حرفاشو به طرف انتقال دادم.

داروین – جالبه...

داروین اینو گفت و سکوت کرد.با توجه به شناختی که ازش داشتم فکر می کردم بیشتر از اینا خوشش بیاد یا بخنده! عکس العملش دقیقا برعکس چیزی بود که انتظار داشتم.

بعد از چند ثانیه سکوت گفتم : چی شد یهو رفتی تو فکر؟

داروین – هیچی.فقط کاری که هاموس کرده برام عجیب و تا حدودی بی معنیه.

- واقعا؟ خب چرا؟!

داروین – مطمئنم هم تو، هم هاموس می دونید که باید بین جن ها و آدما فاصله باشه.

- حتما می خوای بگی که در هر صورت نباید دخالت می کرد...منم اینو می دونم،ولی احتمالا وقتی به امامش توهین کردن نتونسته خودشو کنترل کنه دیگه...!

داروین – نه، دقیقا نمی خواستم اینو بگم... .من چند روز پیش یه برنامه ای دیدم، قضیه این بود که دو تا پسر شیشه ای یه دختر بچه ی یک ساله رو تا حد مرگ کتک زده بودن،جوری که تمام دنده هاش خرد شده بود، بینایی شو از دست داده بود، لال شده بود، پاهاش رو هم با فنک اتمی سوزونده بودن...حدس بزن به چه جرمی؟ اینکه خودشو خیس می کرده... فک کن!


romangram.com | @romangram_com