#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_257
همین که کمی از روستا دور شدیم بارون شروع به باریدن کرد.نگاهی به ساعت انداختم.یازده و نیم بود.خیالم از این بابت راحت بود که مسعود هنوز خونه نرفته.
همچنان توی جاده خاکی ِ روستا بودیم.برای اینکه ماشین کمتر گِلی بشه سرعتمو کم کردم.
داروین – میشه شیشه رو یه کوچولو بکشم پایین؟
- آره، راحت باش.
داروین شیشه ی ماشین رو کمی پایین کشید و گفت :آخیش ،داشتم خفه میشدم!
- جدی؟ هوای ماشین زیادم بد نیست ها!
داروین – نه من کلا داغ کردم.همیشه وقتی عصبانی میشم داغ می کنم.
- عجب...
داروین - گفتی دیگه نمی خوای جن گیری کنی،ها؟
- آره، فک کنم بهترین تصمیم باشه.هیجان زندگیم زیادی بالا زده!
داروین – کدوم یکی از جن گیری هاتو بیشتر از همه دوست داری؟
یه کم فکر کردم...
- انتخابش سخته! تو همشون مثه چی ترسیدم و کتک خوردم...یه جورایی همشون برام کاب*و*سن ولی یکیشون این اواخر خیلی بهم چسبید...زیاد به خاطرش تو زحمت نیفتادم.
داروین – خب، چچوری بود؟
romangram.com | @romangram_com