#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_256
داروین سریع حرفمو قطع کرد و گفت : بهراد، انقدر اینو نگو! باشه قبول، تو گفتی!
- چرا عصبانی میشی؟ باشه دیگه نمیگم...!
از کوچه که خارج شدیم چند نفرو دیدیم که کنار آتیش وایساده بودن و داشتن با همدیگه حرف می زدن.تا ما رو دیدن حرفشونو قطع کردن و به ما دو تا خیره شدن! حدودا هفت هشت نفری بودن...همشون هم بلاستثنا به ما نگاه می کردن، بدجوری بهمون زُل زده بودن!
داروین طاقت نیورد و گفت : شناسنامه بدم؟!
بعد زیرلب جوری که فقط من می تونستم صداشو بشنوم گفت : ع*و*ض*ی ها!
یهو اون چند نفر شروع کردن به خندیدن.خیلی غیرطبیعی و بلند می خندیدن...از اون خنده های وحشتناک!! فقط به ما نگاه می کردن و بلند بلند می خندیدن!
با دیدن اون وضعیت داروین هم دیگه چیزی نگفت و سریع به طرف ماشین رفتیم.فی الفور استارت زدم و حرکت کردیم.وقتی داشتیم از وسط روستا دور می زدیم تا به طرف جاده ی اصلی بریم به سر کوچه که نگاه کردیم دیگه خبری از اون چند نفری که دور آتیش وایساده بودن نبود، حتی جای آتیشی هم در کار نبود! همشون غیب شده بودن!
کلی به جون ماشینم دعا کردم، ماشین نداشتیم معلوم نبود چه بلایی سرمون میومد!
وقتی وارد جاده ی اصلی شدیم داروین گفت : خدا رو شکر که تو ماشین داشتی!
- اتفاقا منم داشتم به همین فکر می کردم.
داروین – تو تا حالا اینجا اومده بودی؟
- نه، من اصلا نمی دونستم همچین روستایی هم وجود داره! حتی نمی دونم اسمش چیه!
داروین – یادم باشه از این به بعد دیگه کار توی روستا رو قبول نکنم!
romangram.com | @romangram_com