#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_242


با شنیدن این حرف حسابی جا خوردم.در حالی که داشتم سعی می کردم بشینم گفتم : جدی میگی؟!!

هاموس اجازه نداد بلند شم، دوباره سر جام خوابوندم و با بی حوصلگی گفت : حالا نمی خواد هیجان زده بشی! بذار بقیه شو بگم.وقتی که تو به دنیا اومدی مریض شدی...اصلا از اون اول آدم اعصاب خردکنی بودی! به خاطر مریضیت هم نمی تونستی هیچ نوع شیری بخوری...همه ازت قطع امید کرده بودن تا اینکه مامان من دلش به حالت سوخت و بهت شیر داد.

- یعنی مامان تو دایه ی منه تو هم...

هاموس – آره...آره، متاسفانه یه جورایی با هم برادریم.

- واقعا از لطف مادرت ممنونم ولی این چه ربطی به جن گیر شدن و این مسخره بازیا داره؟!

هاموس – مادر من نزدیک به یک سال و نیم به تو شیر داد...نمی دونم، شاید اگه می مردی به نفعت بود...

- چطور؟!

هاموس – می دونی، مادر من در ارتباط با تو یه چیزی رو نمی دونست.در واقع فقط می خواست بهت کمک کنه تا زنده بمونی ولی نمی دونست که وقتی یه جن با یه آدم ارتباط می گیره دیگه نمیشه این ارتباط رو قطع کرد!

- من نمی فهمم...چطور نمیشه ارتباط رو قطع کرد؟! شما می تونستید دیگه سراغ من نیاید، من که چیزی یادم نمیومد!

هاموس – آره، درسته.تو چیزی یادت نمیومد...ولی بقیه یادشونه.

- بقیه یعنی کیا؟

هاموس – همه ی جن هایی که ما رو می شناسن.درسته که تو از اون دوران چیزی یادت نمیاد اما جن های دیگه می دونن که مادر من به تو شیر داده و این رو هم می دونن که تو رو مثه بچه ی خودش دوست داره...هر بار که جن ها خواستن تو رو اذیت کنن به خاطر دشمنی با ما بوده.برای اونا مهم نبود که تو این وسط بی تقصیری و از هیچ جا خبر نداری، فقط دلشون می خواست ما رو بچزونن.ما هم که نمی تونستم همینجوری ولت کنیم.من اون دروغ رو بهت گفتم تا مجبور بشی جن گیری رو یاد بگیری و بتونی وقت هایی که ما نیستیم از خودت مراقبت کنی.

- با این تفاسیر من هیچ وقت نمی تونم از این وضعیت خلاص شم...


romangram.com | @romangram_com