#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_243
هاموس – آره متاسفانه...برای همینه که من هیچ وقت خودمو به مسعود و سورن نشون نمیدم.می ترسم اونا هم مثه تو ، تو دردسر بیفتن.
وقتی فهمیدم تا آخر عمر باید این وضعیت رو تحمل کنم با خودم فکر کردم که کشته شدن توسط قاتل چقدر می تونه شیرین باشه! مطمئنا من آدمی نبودم که به اینجور ترس ها عادت کنم.
دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.مثل قبل از دست هاموس عصبانی نبودم.فقط ناراحت بودم چون می دیدم هیچ راهی برای فرار از این وضعیت نیست و در هر صورت آخر داستان بد تموم میشه.
با ضربه ای که هاموس به دستم زد به خودم اومدم.گفت : نگرانش نباش...یه فکری براش می کنیم.
- لابد می خوای بگی که خودت هوامو داری...!
هاموس – خب آره، همیشه گفتم بازم میگم.کاری که الان باید بکنی اینه که بری یه چیزی بخوری.
- گشنم نیست.این حرفا رو هم که شنیدم بدتر اشتهام کور شد...
هاموس – چرا گشنته ولی خودت متوجه نیستی.
- آخه تو از کجا می دونی؟
هاموس – این همه برات توضیح دادم، متوجه نشدی؟
- چرا دیگه! ارتباط با جن ها رو نمیشه قطع کرد و من تا آخر عمر باید همینجوری زندگی کنم، غیر از این بود؟
هاموس – نه ولی چون تو از شیر مادر من خوردی یه سری از توانایی های جن ها، البته به شکل خیلی ضعیفی بهت منتقل شده.مثلا الان احساس می کنی با بوی غذاها سیر میشی ولی واقعیت اینه که بوی غذا تو رو سیر نمی کنه و باید غذا بخوری.وگرنه می میری...
- بفرما...اینم از شانس منه! ببین خصوصیات جن ها چه ریختی بهم منتقل شده...!
هاموس – البته اینو هم بگم، یه توانایی داری که مطمئنم اگه بدونی خیلی خوشحال میشی.
romangram.com | @romangram_com