#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_241
- میشه زودتر بگی؟
هاموس – دارم فکر می کنم.
- به چی؟
هاموس – به اینکه تو چقـــدر احمقی! الان واقعا دلم می خواد کتکت بزنم!
- بزن ولی بعدش بگو.
هاموس – باشه میگم.کتک هم می ذاریم برای بعد.ولی فک نکن یادم میره ها! گفته باشم.
- باشه، اصلا من خودم یادت می ندازم.
حالت چهره ی هاموس یه جوری بود که انگار جدی جدی دوست داره منو بزنه! عین مسعود شده بود.هر چقدر هم سعی می کرد خونسرد باشه نمی تونست.
هاموس – می خوای حقیقتو بدونی...باشه،بهت میگم.مامان ِ من دورگه ست.
- خب؟
هاموس – و تو قبلا بارها دیدیش.البته فک کنم فقط آخرین ملاقاتتون رو به یاد بیاری.
یه کم فکر کردم...
- پس چرا من چیزی یادم نمیاد!...مطمئنی من دیدمش؟
هاموس – آره، اون روز که تو حیاط خونه ی عموت سرت به شاخه ی درخت خورد، اون زنی که بهت کمک کرد مادر من بود.
romangram.com | @romangram_com