#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_240


وقتی دیدم منو جدی نگرفته وانمود کردم که می خوام با چاقو خودمو بزنم.نوک چاقو فقط چند سانت با بدنم فاصله داشت که خدا رو شکر هاموس گفت : نه نه نزن! باشه قبول... .

بعد چند ثانیه خونریزی حس می کردم سرپا وایسادن خیلی برام سخت شده.اصلا دوست نداشتم جلوی هاموس کم بیارم و نقشه رو خراب کنم...چیزی نمونده بود که به حرف بیاد.اما پشیمون بودم که چرا حماقت کردم و با پشت دست به شیشه ضربه نزدم!

زخم دستم بدجوری می سوخت و اجازه نمی داد به چیز دیگه ای فکر کنم.دردش اعصابمو خرد می کرد ولی چاره ای نبود، باید تحمل می کردم.خودمم دلم نمی خواست همچین کاری کنم ولی خب هاموس رو که نمی تونستم بزنم، مجبور بودم خودمو بزنم بلکم دلش به رحم بیاد و بهم حقیقت رو بگه.

تصمیم گرفتم قبل از اینکه غش کنم و ضایه بازی بشه دوباره از هاموس بخوام همه چیزو برام بگه.گفتم : چی شد؟ بلاخره میگی یا نه؟

برای یه لحظه سرم گیج رفت به دیوار تکیه دادم.همین لحظه بود که متوجه حضور هاموس کنار خودم شدم.داشت سعی می کرد دستمو باز کنه و چاقو رو ازم بگیره.

هاموس – اینو بده به من...من برات همه چیو میگم.

- اصلا راه نداره.

هاموس – عجب گیری کردم ها! یا می ذاری من زخمت رو خوب کنم و بعد همه چیو برات بگم، یا اینکه چند ساعت دیگه از خواب بیدار میشی می بینی من نیستم و سرت بی کلاه مونده، دیگه خوددانی!

سریع یه حساب کتاب کردم دیدم به نفعمه پیشنهادشو قبول کردم، هر چند ریسکش بالا بود!

- باشه ، ولی چاقو رو کنار نمی ذارم.

هاموس دیگه واقعا عصبانی شد و گفت : باشه بابا، به جهنم! اونم پیشت بمونه.

بهم کمک کرد و با هم رفتیم توی اتاق. زخم دستمو از طریق معاینات آب دهنی خوب کرد و بست.حس می کردم یه کم فشارم افتاده و برای همین روی تخت دراز کشیدم. هاموس هم کنارم نشسته بود.

چند ثانیه سکوت برقرار شد...


romangram.com | @romangram_com