#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_187
- تو بهشون بگو، اگه نرفتن خودم دوباره بهشون میگم. فکر نمی کنم زیاد مشتاق باشن بمونن.
داروین – باشه...هر جور میلته، من بهشون میگم.
بعد از رفتن داروین چند دقیقه توی اتاق منتظر موندم.با اینکه مسعود و سورن همیشه توی این جور موقعیت ها کنارم می موندن ولی این بار شک داشتم علاقه ای به موندن داشته باشن.
خونه تو سکوت بود.از وقتی که داروین رفته بود از بیرون صدایی نشنیده بودم.بلند شدم تا از اتاق بیرون برم.بعد اون یکی دو ساعت سگی ای که پشت سر گذاشتم خوشحال بودم که حداقل سرگیجه ندارم! در اتاق رو باز کردم.توی هال کسی نبود، توی پذیرایی هم همینطور.
نمی دونستم از اینکه رفتن خوشحال باشم یا ناراحت! توی اون وضعیت مطمئن بودم اگه سورن و مسعود پیشم نباشن براشون بهتره.ولی خب از یه طرف هم ناراحت بودم.دلم نمی خواست تنها بمونم.دوست داشتم با یه نفر حرف بزنم، مهم نبود درباره ی چی.فقط نمی خواستم به مشکلم فکر نکنم.
اصلا تعجبی نداشت که کسی دوست نداشته باشه پیش من بمونه.هر کسی جای مسعود و سورن بود خیلی وقت پیش قید دوستی با منو میزد.اصلا باید خودم زودتر از اینها باهاشون قطع رابطه می کردم...خودخواهیه که آدم به خاطر تنها نبودن خودش جون بقیه رو به خطر بندازه.
اون لحظه تمام حس های بد دنیا رو داشتم! دلم می خواست گریه کنم اما می دونستم فقط حالمو بدتر می کنه.به هر حال من دیر یا زود قرار بود بمیرم، دیگه چه فرقی داشت...هر چند دقیقه یه بار هم از دست سورن و مسعود عصبانی میشدم ولی فورا عصبانیتم فروکش می کرد چون اون بیچاره ها که تقصیری نداشتن...تازه بی خود و بی جهت آسیب هم دیده بودن.فقط مشکل این بود که چون همیشه این جور موقع ها باهام بودن، نبودشون منو بهم می ریخت.
*************
سر و صدایی که از آشپزخونه میومد باعث شد از خواب بیدار بشم.انقدر سردم بود که اصلا دوست نداشتم از زیر پتو بیرون بیام.سر و صدا و هیچ چیز دیگه ای هم واسم مهم نبود.دیشب برای رفتن به دفتر هیچ برنامه ای نداشتم.ساعتم هم برای بیدار شدن تنظیم نکردم. توی اون شرایط سر کار رفتن فایده ای نداشت.من که می دونستم بزودی قراره بمیرم! دوست نداشتم وقتمو با کار کردن پر کنم و ناکام از دنیا برم!
از اون گذشته اگه می رفتم دفتر حتما با سورن رو به رو میشدم.هم خجالت می کشیدم و هم می ترسیدم مثل شب قبل از دستش عصبانی بشم و باهاش دعوا کنم.دفتر رفتن هیچ رقمه برای من فایده نداشت.
بعد چند دقیقه بلاخره سرمو از زیر پتو بیرون اوردم و به ساعت دیواری نگاه کردم.از یازده گذشته بود.خوشحال بودم که تو آخرین روزای عمرم تونستم یه خواب راحت و بدون کاب*و*س داشته باشم!
هر از گاهی صدای باز و بسته شدن کابینت ها و خوردن ظرف ها به همدیگه رو از آشپزخونه می شنیدم.بدون اینکه زحمت رفتن به آشپزخونه رو به خودم بدم یه نخ سیگار روشن کردم و شروع کردم به سیگار کشیدن.
وقتی که خوابم کاملا پرید به زور از جام بلند شدم تا برم و ببینم توی آشپزخونه چه خبره.اصلا برام مهم نبود چه اتفاقی میفته.اگه خود شیطان هم توی آشپزخونه می دیدم اهمیتی نمی دادم.مرگ یه بار شیون هم یه بار!
مدت زیادی بود که خوابیده بودم برای همین موقع راه رفتن چشمم سیاهی می رفت.بلاخره خودمو به آشپزخونه رسوندم و دیدم مسعود داره کابینت ها رو زیر و رو می کنه، دو تا قابلمه ی غذا هم رو اجاقه و بوی غذا کل فضای آشپزخونه رو پر کرده بود.
romangram.com | @romangram_com