#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_186
داروین – اگه اینجوری باشه پس اون بو می تونه سر نخ خوبی برای پیدا کردنش باشه!
- اوه آره! الان فقط کافیه راه بیفتیم توی خیابون ها و سرم مونو فرو کنیم تو زیرب*غ*ل مردم ببینیم کی اون بو رو میده!
با اینکه این جمله رو با عصبانیت گفتم ولی داروین زد زیر خنده.
بعد از چند ثانیه خندیدن گفت : البته منظورم این بود که شاید این برای حامی سرنخ خوبی باشه...می دونی که، جن ها در این موردها بیشتر می دونن.
- امیدوارم حامی رو تا قبل از مرگم ببینم!
داروین – نگران نباش، من هر جور شده تا فردا میارمش پیشت.
از جاش بلند شد و گفت : خب، من دیگه باید برم.
- باشه...ممنون که اومدی.
داروین – اگه بخوای می تونم بمونم ها؟
- نه ممنون.
داروین – البته اگه می دونستم مسعود و سورن پیشت نمی مونن حتما می موندم...در هر صورت خوشحالم که حالت خوبه.فعلا...
داشت از اتاق بیرون می رفت که صداش کردم.دوباره درو بست.گفتم : به مسعود و سورن هم بگو برن.
داروین – مطمئنی؟ ولی فکر نکنم به حرف من گوش بدن!
romangram.com | @romangram_com