#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_188
خیالم راحت شد که جنی در کار نیست...به در تکیه دادم و شروع کردم به مالیدن چشمام.حس می کردم پلک ها به هم چسبیدن.نباید قرص می خوردم...
مسعود – سلام.چه عجب...
چشمامو به زور باز کردم و جواب دادم : سلام...
هر چی می گذشت بیشتر احساس می کردم نمی تونم سرپا وایسم.علمی ترین نظریه ای که می تونستم در این مورد بدم این بود که یا فشارم پایینه، یا بالا! رفتم و روی صندلی نشستم.دست هام رو هم به پیشونیم تکیه دادم تا یه وقت با مخ به میز اصابت نکنم!
مسعود – حالت خوبه؟!
- اوهوم...
مگه میشد بعد از کتک زدن مسعود و کتک خوردن متقابل ازش بد باشم؟!!...
مسعود با شک و تردید پرسید : مطمئنی؟!
- آره.
این کلمه که گفتم یه آن درد تو سرم پیچید و باعث شد چشمامو روی هم فشار بدم.خوشبختانه اون درد فورا از بین رفت.هنوز هم خوابم میومد.دلم می خواست همونجا سرمو بذارم روی میز و تا فردا بخوابم.
یه دفعه مسعود دستمو آروم کشید و دوباره حالمو پرسید که یهو تعادلمو از دست دادم و نزدیک بود با صورت بیفتم روی میز! شانس اوردم که زود به خودم اومدم...البته مسعود هم هوامو داشت.
مسعود – پاشو ببرمت سر جات بگیر بخواب.
- نه دیشب زیاد خوابیدم.چند دقیقه بشینم خوابم می پره.
romangram.com | @romangram_com