#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_184


داروین روی تخت، رو به روی من نشست و گفت : از قرار معلوم یه کم با هم زد و خورد داشتین!

سرم پایین بود و به اختیار به موهام چنگ می زدم، اصلا دست خودم نبود!حس می کردم وقتی ناخن هامو محکم روی پوست سرم می کشم حالم بهتر میشه.

- آره، اینو فهمیدم ولی یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد.گفتی تو هم قبلا تو همچین وضعیتی بودی؟!

داروین – آره، اون اوایل یه بار بابام و عموم بستنم به تخت، بدترین قسمتش هم این بود که یه جن گیر ناشی رو اورده بودن بالای سرم! خیلی ناراحت کننده بود، هیچ وقت یادم نمیره.

شاید به قول داروین ناراحت کننده بوده باشه ولی من بیشتر از اینکه ناراحت باشم عصبانی بودم.اما سعی می کردم خودمو کنترل کنم.

داروین چند لحظه سکوت کرد، بعد با تردید گفت : میگم...می خوای بریم خونه ی ما؟!

- نه، اینجا راحت ترم.

داروین – باشه، اصرار نمی کنم...ولی به نظرم اینجا موندن ایده ی جالبی نیست!

دوباره داروین با همون لحن قبلیش گفت : ببخشید که توی این وضعیت انقدر ازت سوال می پرسم ولی میشه بگی آخرین چیزی که یادت میاد چیه؟ شاید من بتونم کمک کنم.

سوال داروین باعث شد به خودم بیام و انقدر به پوست سرم چنگ نزنم! خیلی دوست داشتم یه نفر این سوال رو ازم بپرسه.

- یه بوی عجیب غریب توی فضا پخش شده، بعد هم سرم گیج رفت و وقتی هم که بیدار شدم دیدم اینجام.

داروین – اوه...خیلی مبهمه! ولی مطمئنم که حامی می تونه حلش کنه.

- به نظرت ممکنه تسخیر شده باشم؟!


romangram.com | @romangram_com