#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_183
مسعود بهم جوابی نداد...کاملا جدی و عصبانی به نظر می رسید، شاید ناراحت هم بود...هر بار هم که اون پنبه ی لعنتی رو به سرم می زد احساس بدتری پیدا می کردم و سردردم تشدید میشد.حاضر بودم هر چی دارم بدم اما دیگه اون کارو نکنه!
کم کم حس کردم می تونم دست و پامو حرکت بدم.دوست داشتم سر جام بشینم اما همین که خواستم دستمو تکون بدم متوجه وضعیت خودم شدم.من به تخت بسته شده بودم!
وقتی خودمو تو اون حالت دیدم حسابی شوکه شدم.با اینکه به سختی می تونستم حرکت کنم اما سعی می کردم خودمو از اون وضعیت خلاص کنم...دست هام رو با پارچه محکم به تخت بسته بودن، هر چقدر هم تقلا می کردم نمی تونستم آزادشون کنم.دیگه گریه م داشت درمیومد.
با التماس به مسعود گفتم : تو رو خدا منو باز کن، دارم خفه میشم!
مسعود هم با همون حالت خشک و جدی گفت : ترجیح میدم به خاطر امنیت جفت مون همچین کاری نکنم!
با این جمله دیگه شک نداشتم که من اون بلا رو سر ِ صورت مسعود اورده بودم...اما یادم نمیومد! حتما سورن رو هم زده بودم که پیداش نبود!
اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد.داشتم دیوونه می شدم.حالت خودم هم داشت عذابم می داد.نمی تونستم تکون بخورم و خودمو آزاد کنم.بدجوری احساس خفگی می کردم.نفسم بالا نمیومد.اشکم دراومده بود.هر چقدر هم با گریه به مسعود التماس می کردم بازم کنه بی فایده بود.
***************
چند دقیقه ای میشد که توی اتاق تنها بودم.مسعود بعد از اینکه کارش با زخمم تموم شد بدون توجه به اون همه آه و ناله و التماس هام گذاشت و رفت.برای همین هم بیشتر از اینکه ناراحت باشم عصبانی بودم.دیگه حتی به زور هم نمی تونستم گریه کنم!
می دونستم یه روز می رسه که مسعود و سورن از دستم خسته بشن اما واقعا انتظار نداشتم به تخت ببندنم!
باید به ذهنشون می رسید که اگه آسیبی بهشون زدم دست خودم نبوده! تنها چیزی که بهش فکر می کردم این بود که بعد از خلاص شدن از این وضعیت تا جایی که امکان داره از همه فاصله بگیرم، همونطور که از پدر و مادرم فاصله گرفتم.اینجوری حداقل نه کسی رو کتک می زنم نه به تخت بسته میشم!
انقدر فکرم درگیر ِ گم و گور کردن خودم بود که صداهای دور و برم رو نمی شنیدم.یهو متوجه شدم یه نفر داره دستمو باز می کنه.برگشتم و دیدم داروینه.
در حالی که داشت دستامو باز می کرد گفت : نیم ساعته که دارم رو مخ دوستات کار می کنم.می دونی آخه منم قبلا تو همچین وضعیتی بودم...
بعد از اینکه بازم کرد نشستم و گفتم : با اینکه خودمم نمی دونم چه اتفاقی افتاده ولی بهشون حق میدم.
romangram.com | @romangram_com