#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_182
از جام بلند شدم.سورن پرسید : کجا؟
- میرم آشپزخونه یه فکری به حال شام بکنم...خیلی گشنمه.
سورن – آهان ، باشه برو.
لحن سورن جوری بود که حس می کردم می خواد همه چی رو واسه مسعود بگه اما چون خیلی گرسنه بودم پیششون نموندم ، رفتم توی آشپزخونه تا شام رو ردیف کنم.
احساس خیلی بدی داشتم.دیگه به جنبه های ترسناک قضیه فکر نمی کردم...در واقع برام مهم نبودن.فقط خسته بودم.همش از خودم می پرسیدم چرا زندگی من از اون اول تا همین الان مزخرف سپری شده؟! تو کل عمرم فقط ترسیدم! تا مدت های مدیدی از بابام می ترسیدم...الانم که بابایی در کار نیست جن ها روزگارمو سیاه کردن! هر بار هم که می خوام نترسم یه اتفاق وحشتناک تر میفته.
اون لحظه بدجور قاطی کرده بودم.خستگی باعث شده بود از زندگی سیر بشم.سعی کردم دیگه به این چیزا فکر نکنم.
بعد از بار گذاشتن غذا روی صندلی نشستم تا یه کم خستگی در کنم.پهلوهام نسبت به دیشب خیلی بهتر شده بودن و جای زخم هام زیاد درد نمی کردن.فکر کنم آب دهن هاموس کار خودشو کرده بود.خواستم سیگار بکشم که دیدم پاکت سیگارمو نیوردم.حس و حال این رو هم نداشتم که برم بیارمش...برای همین بی خیال سیگار شدم و همونجا نشستم.
یه آن بوی عجیبی به مشامم رسید.با اینکه بوی غذا فضا رو پر کرده بود ولی به راحتی می تونستم یه بوی دیگه رو هم حس کنم.یه کم که دقت کردم تونستم اون بو رو بشناسم...همون بوی تلخی بود که قبلا توی دفتر حسش کرده بودم.نمی دونستم از کجا نشأت می گیره ولی اصلا دوست نداشتم اون اتفاق دوباره تکرار بشه و نقش زمین بشم.تصمیم داشتم خودمو به مسعود و سورن برسونم.سریع از جام بلند شدم تا برم پیششون که جلوی چشمام سیاهی رفت و محکم خوردم به میز.با این حرکت پارچ آبی که روی میز بود روی زمین افتاد و خرد شد.سرم بدجوری سنگین شده بود و درد می کرد، با هر بار تنفس هم بدتر میشد. با این حال احساس خوابالودگی نداشتم.یهو همه چیز جلوی چشمم تیره و تار شد و جز سیاهی چیز دیگه ای نمی دیدم....
******
جلوی سرم به شدت می سوخت، انگار که توش چاقو فرو کرده بودن! همچنان حس می کردم سرم سنگینه.تمام تنم بی حس بود، نمی تونستم تکون بخورم.خودمم نمی دونستم چه اتفاقی افتاده! حدس می زدم موقعی که توی آشپزخونه بودم روی زمین افتاده باشم و سرم شکسته باشه...اما هر چی فکر می کردم لحظه ی برخوردم با زمین رو به یاد نمی اوردم.حتی یادم نمیومد که افتاده باشم! شاید هم قبل از افتادنم بیهوش شده باشم...نمی دونم!
همین لحظه متوجه شدم یه چیزی خیلی آهسته به زخمم خورد و باعث سوزش بیشترش شد.هر بار که اون چیز به زخمم می خورد درد تو کل سرم می پیچید و باعث میشد چشمامو محکم روی هم فشار بدم...دیگه نتونستم طاقت بیارم و با بدبختی چشمامو باز کردم.
مسعود بالای سرم نشسته بود و ظاهرا داشت زخم سرم رو ضد عفونی می کرد.با دیدن مسعود سوزش زخمم رو کاملا فراموش کردم...روی دماغش کبود و زخمی شده بود... لبش هم پاره شده بود!
با دیدن وضعیت مسعود حسابی نگران شدم و با هر ضرب و زوری که بود ازش پرسیدم : صورتت چی شده؟!
romangram.com | @romangram_com