#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_181

مسعود دست هاشو بالای سرش برد و گفت : بهراد، بیا رو دستای من.

با تعجب گفتم : چی؟!!

مسعود – من دیروز باشگاه نرفتم، بیا رو دست ِ من باهات چند تا وزنه بزنم.

- با من می خوای وزنه بزنی؟!

مسعود – آره بابا، من وزن تو رو راحت می زنم. بیا.

- ترجیح میدم به خاطر امنیت جفت مون همچین کاری نکنم!

مسعود سر جاش نشست و گفت : پلیس ها فقط شب ها مواظب خونه ت اند؟!

- نمی دونم...

مسعود – آخه الان که داشتم میومدم ندیدمشون.با خودشون فکر نکردن شاید طرف روز ه*و*س کنه بیاد بکشت!

- من فکر نمی کنم براشون اهمیتی داشته باشه.تازه اگرم اهمیت داشته باشه مطمئنم کاری از دستشون برنمیاد.اگه می تونستن کاری کنن که تا حالا طرفو گرفته بودن.

سورن – حالا تو انقدر آیه ی یأس نخون! پلیس اونقدرها هم که تو فکر می کنی پخمه نیست.

مسعود – راست میگه.همین که قبل از قاتل پیدات کردن و الانم مواظبت ان خودش خیلیه.بعد از اینم یه طوری میشه دیگه...

- تو انقدر خونسرد بودی و من نمی دونستم؟!!

مسعود – بله، من پاش بیفته خیلی هم خونسردم...البته اگه بعضیا بذارن!

romangram.com | @romangram_com