#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_180
- جدیدا حس می کنم شما دو تا از اینکه همیشه درگیر مشکلات من اید، خسته شدید.فکر هم می کنم این حسم درست باشه...دلیلی نداره هر اتفاق کوچیکی میفته شما هم درگیرش بشید، خصوصا مسعود با اون اعصاب قشنگش! خلاصه این یه بار رو چیزی نگو.
سورن – باشه، چیزی نمیگم.
پیاده شدم و در حیاط رو باز کردم تا سورن ماشین رو بیاره داخل.سریع درو بستم.اول رفتم توی اتاق خواب تا لباس هامو عوض کنم.اون لباس ها داشتن اعصابمو خرد می کردن.بعد از اینکه یه آبی به سر و صورتم زدم رفتم توی پذیرایی.خیلی سریع کارامو انجام دادم.همش می ترسیدم سورن با مسعود تنها بمونه ماجرای صبح رو واسش تعریف کنه.
مسعود وسط پذیرایی داشت دراز و نشست می رفت.سورن هم ولو شده بود روی مبل.به مسعود سلام کردم و منم مثه سورن ولو شدم!
سورن – حس می کنم یه کامیون رو کشیدم!
- خوش بحالت، من حس می کنم یه کامیون از روم رد شده!
مسعود – مگه چی کار کردین که انقدر داغون اید؟!
سورن – کار عزیزم.ما که مثه شما بنیه مون قوی نیست.تو داری چی کار می کنی؟
مسعود – تو چی فکر می کنی؟
سورن – من فکر می کنم داری وقتتو تلف می کنی.
مسعود دیگه دراز و نشست نرفت و روی زمین دراز کشید...
مسعود – سورن، احساس می کنم الان خیلی دوست داری پاچه ی یه نفرو بگیری.
سورن خندید و گفت : آره، درست حدس زدی.من الان سگ ِ سگم.
romangram.com | @romangram_com