#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_179

- نه رد نمیشی.ولی اگه ماشینمو جریمه کنن از حلقومت می کشمش بیرون!

تا اینو گفتم فورا سرعت رو کم کرد و پشت خط نگه داشت.

سورن – فک نکنی به خاطر حرف تو وایسادم ها! خودم فهمیدم رد نمیشیم.

- من یکی که آرزو به دل موندم به یه چهارراه برسم و چراغش قرمز نباشه!

همین لحظه یه ماشین اومد کنارمون نگه داشت که دو تا دختر توش بودن.یکی از دخترا از سورن آدرس پرسید.مشخص بود مال این اطراف نبودن.سورن که داشت جواب دختره رو می داد صداش شده بود عینهو محسن یگانه! من تا چند دقیقه تو کف تغییر صداش بودم!

نزدیکای خونه بودیم که سورن پرسید : اون ماشین ِ مسعوده؟!

ماشین مسعود کنار خونه پارک شده بود.با بی حوصلگی گفتم : ای بابا...نمی دونم مسعود کلید خونه ی منو از کجا گیر اورده!

سورن – خب ازش بگیرش!

- فکر می کنی جرأتشو دارم؟!

سورن – نمیگم که بری از خودش بگیری! ازش کش برو، اینجوری متوجه هم نمیشه.

- اینم حرفیه...اگه پیش خودش نذاشته باشه حتما این کارو می کنم.آهان راستی یه خواهشی ازت دارم.

سورن – چی؟

- یه لطفی در حق من بکن و قضیه ی امروز صبح رو به مسعود نگو!

سورن یه ذره فکر کرد : چرا ؟ مگه چی میشه مسعود بدونه؟

romangram.com | @romangram_com