#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_178


پاکت سیگارمو از جیبم بیرون اوردم تا یه نخ سیگار روشن کنم اما دیدم حس و حالش رو ندارم و بی خیالش شدم.

- کاش می ذاشتی من رانندگی کنم، وقتی بیکار میشم اعصابم بهم می ریزه.

سورن – مگه از جونم سیر شدم؟! میزنی اول جوونی جفت مونو نفله می کنی. من حالا حالاها آرزو دارم!

- اصلا تو چرا ماشین خودت رو نیوردی؟!

سورن – ماشینم در حال حاضر اوراقه.

- چطور؟!

سورن – دختر خالم تازه گواهی نامه گرفته، گفت بده من یه ذره باهاش رانندگی کنم.خلاصه دادم بهش، اونم نامردی نکرد زدش به درخت...بیچاره ماشینم تا قربیلک فرو رفته!

- دختر خالت هنوز زنده ست؟!

سورن – آره، خودش هیچیش نشد.

- منظورم اینه که بعد این حادثه نکشتیش؟

سورن – نه بابا، انقدر ناراحت بود و عذاب وجدان داشت که منم دیگه چیزی نگفتم.حتی نتونستم دستش بندازم یه کم بخندم دلم خنک شه.

- واقعا بزرگواری کردی.

چند متر جلوتر یه چهارراه بود، پنج ثانیه هم مونده بود چراغ قرمز بشه.سورن یه کم سرعت رو بیشتر کرد و گفت : به نظرت رد میشم؟!


romangram.com | @romangram_com