#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_177

روی صندلیم نشستم.به ساعت دیواری نگاه کردم...ساعت نه بود.آخرین چیزی که به خاطر داشتم این بود که جلوی ساختمون دفتر، کنار ماشینم بودم.یادم نمیومد توی این یه ساعت چی کار کرده بودم و چجوری از اتاق مون سر اورده بودم!

از سورن پرسیدم : من چجوری اومدم اینجا؟!

سورن کمی فکر کرد و با تردید گفت : خب...با پاهات! مثه همیشه.

- خودم اومدم؟!

سورن – نه یه جن اوردت...معلومه که خودت اومدی! واقعا من نمی فهمم یهو چی شد!!...

- توی این یه ساعت اخیر داشتم چی کار می کردم؟!

سورن – کارهای معمولی...تا همین چند دقیقه پیش داشتیم با هم در مورد دیشب هر می زدیم.چطور یادت نیست؟!

به قدری کلافه بودم که احساس خفگی می کردم.سرمو روی میز گذاشتم و گفتم : نمی دونم...

سورن – سردردی، حالت تهوعی چیزی نداری؟!

- نه...

سورن – می دونستم نباید با اون پسره تنهات بذارم.بفرما، اینم نتیجه ش! می خوای بری خونه؟!

- نه، یه چند دقیقه بگذره حالم خوب میشه...هر چند الانم چیزیم نیست.فقط نمی دونم چجوری از اینجا سر دراوردم!

سورن – تو دیگه واقعا داری منو می ترسونی!

با سورن تو راه برگشت خونه بودیم.صبح سورن می خواست بفرستم خونه ولی من قبول نکردم.حس کردم با کار فکر و خیال های باطل از سرم می پرن ولی کل روز به تنها چیزی که فکر نکردم کار بود!

romangram.com | @romangram_com