#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_173
به حامی گفتم : نون رو بده من ببرم آشپزخونه...
حامی نون رو طرفم گرفت و منم دستم رو جلو بردم ولی یهو از نصفه های راه پیشمون شد، دوباره سمت خودش گرفتش و گفت : نه خودم می برم.تو بشین.
- نه دیگه، تو مهمونی، من صاحبخونه...بشین من می برم.سه سوته صبحونه رو حاضر می کنم.
داروین سریع نون رو از دست حامی گرفت و بدون اینکه چیزی بگه با بی حوصلگی از پذیرایی بیرون رفت.
حامی هم لبخند الکی ای زد و گفت : اون از تعارف بدش میاد.
- اوه، نمی دونستم !
حامی – کلا یه اخلاق های خاصی داره.
- بله ، در جریان خاص بودنش هستم!
شروع کردم به جمع کردن رختخواب هامون و در همین حال به حامی گفتم : فکر کنم دارم با کمد دیواری دچار مشکل میشم!
حامی – چطور؟
- احساس می کنم دیشب یه نفر ازش بیرون اومد!
حامی – احساس کردی یا دیدی؟!
- ندیدم که کسی بیرون بیاد ولی اول از اتاق صداهای عجیب غریب شنیدم، چند لحظه بعد هم دیدم یه نفر از حیاط بیرون رفت...سایه ش رو به وضوح دیدم.
حامی – همونطور که گفتم باید یه دعا اونجا بذاری.البته اینکه باهات کاری نداشته یه جورایی نشون میده که از کمد بیرون نیومده.به هر حال جن ها از همه جا می تونن وارد خونه ت بشن.اون کمد بیشتر توجه شونو به خودت جلب می کنه.
romangram.com | @romangram_com