#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_174
- در هر صورت ترجیح میدم یه دعایی چیزی اونجا بچسبونم!
حامی – فکر خوبیه.حتما این کارو بکن.
روی مبل نشستم و آروم گفتم : قصد فضولی ندارم ها، ولی حس می کنم داروین یه ذره از نظر روحی تحت فشاره.بهتر نیست یه روانشناس ببینش؟!
حامی هم با صدایی آهسته گفت : آره خب...من مطمئنا با این موضوع موافقم.ولی متاسفانه داروین یه خاطره ی خیلی بد از رفتن پیش روانشناس داره، منم هر کاری کردم نتونستم راضیش کنم بره دکتر.
- من یه دوست دارم که روانشناسه.آدم خیلی خوبیه، دستی هم تو جن گیری داره.اگه بخواد می تونم بهش معرفیش کنم...
حامی – من جرأت ندارم ازش همچین چیزی بخوام.البته به خاطر این نیست که ازش می ترسم! چون قبلا هم با هم این بحث ها رو داشتیم و... می دونی، داروین خیلی شکننده تر از چیزیه که به نظر می رسه...تقریبا سر به سر همه می ذاره ولی اگه باهاش زندگی کنی متوجه میشی که بیشتر وقتا ناراحته.اگه سر این موضوع بهش گیر بدم تا چند روز میره تو لک!
- آره می دونم...دیشب تا حدودی شناختمش.شاید هم بیشتر به روانپزشک احتیاج داشته باشه تا روانشناس.چون من فکر می کنم خواب های بدی می بینه، شاید با دارو بشه کنترلش کرد...!
حامی – شاید...نمی دونم.اما ترجیح میدم فعلا چیزی در این مورد بهش نگم.اگه دیدم بدتر شد به زور هم که شده می برمش پیش یه روانپزشک.
چند لحظه بعد داروین برگشت پیش مون و کنار حامی نشست.من و حامی دیگه چیزی نگفتیم و سکوت برقرار شد.داروین گفت : داشتین غیبت منو می کردین؟!
- نه، چیز خاصی نمی گفتیم.در مورد کمد دیواری بود.
داروین – پس چرا ساکت شدین؟
تا اومدم جواب بدم گفت : اصلا ولش کن...راستی من از خونه ت خیلی خوشم میاد.خیلی دلبازه.
- چند روز که توش زندگی کنی نظرت عوض میشه. منم اولش گول همین دلباز بودنش رو خوردم.
romangram.com | @romangram_com